دسته بندی

قمارباز

قمارباز

راوی داستان که معلم فرزندان این خانواده است داستان را در حالی روایت می‌کند که یا از قمارخانه برگشته است یا در راه قمارخانه است. وی که به شانس خودش در قمار اعتقاد راسخ دارد مدام در اندیشه قمار است و آن را تنها راه محقق شدن خواسته‌هایش می‌داند.

قمار است
آری قمار است
قمار و داستایوفسکی است
یعنی «قمارباز» است
که نابغه‌ی روس ، تنها آن را در ۲۶ روز نوشته است
خوب هم نوشته است یعنی عمیق نوشته است
داستان فردی است که دیوانه‌ی قمار است
یعنی دلش یک دست بیشتر میخواهد
یعنی اینکه کلا یا میخواهد به قمارخانه برود و یا از آنجا برگشته است
او به خودش اعتماد دارد یا اصلا بهتر است بگویم که به شانس خودش اعتقاد دارد و دلش میخواهد که یک شبه راه طولانی‌ای برود
کتاب را بخوانید که بدانیم چقدر زندگی خودمان ، آری واقعا زندگی خودمان شبیه قمار است یعنی هم رفتارهای شخصی خودمان و هم رفتارهای آدمهای دور و نزدیک‌مان که بفهمیم از هیچ قاعده ای رفتارهایمان ، نه خودمان و نه اطرافیانمان تبعیت نمی‌کند و بسیار پیش‌بینی ناپذیر هستیم ؛ درست شبیه قمار


قسمت هایی از کتاب:
حال عجیبی داشتم. کلافه شده بودم. گیرم تا وسط غذا مثل همیشه با خود کلنجار می‌رفتم. در دل می‌گفتم: «چرا دنبال این ژنرال افتاده‌ام؟ حال آن‌که می‌بایست مدت‌ها پیش، او و دارودسته‌اش را گذاشته، و پی کار خود رفته باشم.» گاهی نگاهی به پولینا الکساندرونا می‌انداختم، اما او ابدا اعتنایی به من نمی‌کرد
 
نزدیک بیست و پنج سال دارد. بلندبالاست، با شانه‌هایی زیبا و گردن و سینه‌ای دل‌فریب. رنگ پوستش گندم‌گونی است زرینه و گیسوانش مثل قیر سیه و به قدری پُرپشت، که برای زلف‌آرایی دو نفر کافی می‌بود. تخم چشمانش سیاه و سفیدی‌شان زردرنگ است. نگاهش گستاخ است و دندان‌هایش درخشان مثل مروارید. لب‌هایش همیشه سرخ کرده‌اند و تنش همیشه بوی مشک می‌دهد. لباس‌هایش چشم‌گیر است و فاخر و سنجیده و بسیار با سلیقه. پاها و دست‌هایش از ظرافت حیرت‌انگیزند اما صدایش کلفت است و ناصاف.