دسته بندی

هیچ دوستی به جز کوهستان

هیچ دوستی به جز کوهستان


دیوانه ام من... اینجا کجاست؟ چرا شب انقدر ترسناک شده است و چرا خوابم نمی برد؟ ... بگذارید بگویم، بگذارید خودم را به دست خیال و فراموشی بسپرم... من از کجا آمده‌ام؟ از سرزمین رودها، آبشارها، آواز های کهن، و کوه ها. بهتر است بگویم از روی قله‌ها آمده ام، همانجا نفس کشیده ام و خندیده ام. از دهکده کوچکی درون جنگل پیر بلوط. در آن روزگارِ دور، جنگ بر آنجا تحمیل شده بود. درون باغچه سرسبز ما سالها جنگ در گرفته بود. آن جنگ جنگِ ما نبود خشونت ما نبود محصول ما نبود... ناخواسته بود، بلای آسمانی مثل قحطی، مثل زلزله. مادرم همیشه آهی می کشید و می گفت: پسرم تو در سالِ فرارفرار به دنیا آمدی. این اصطلاح رایج آن سال‌های نحس بود، روزگاری که مردم از ترس هواپیماها به کوه می زدند. هرچه داشتند و قابل حمل بود برمی داشتند و به جنگل های بلوط و کوه ها پناه می‌بردند. اصلا مگر کردها هیچ دوستی جز کوهستان دارند؟ مادران کودکان را در غرایزشان می پیچیدند و هراسان دل به کوهستان می زدند. دختران جوان رویاهایشان را در قلب مردانی می‌جستند که گروه گروه راهی جبهه‌های جنگ می شدند و گروه گروه به شکل جنازه برمی‌گشتند و باز این بلوط ها بودند که پذیرای رویایی های چال شده می‌شدند. فقط بلوط های مغرور عزادار این کوهستان ها می دانستند که چه رویاهای زیبای دخترانه ای در پای تخته سنگ ها، درون دره های عمیق، و کنار ساقه های زمخت جنگل های تاریک جوانمرگ شده اند...


قطعه ای از کتاب
هیچ دوستی به جز کوهستان
اثر بهروز بوچانی