
آرتور شوپنهاور
1860- 1788 ¡ آلماني
آرتور شوپنهاور با تكيه بر ايدهآليسم كانت، متافيزيكي بدبينانهتر را در كتاب «جهان همچون اراده و تصور» ارايه داد. اين كتاب بر چند نسل از فيلسوفان، نويسندگان و دانشمندان تأثير گذاشت.
شوپنهاور امروزه یکی از مهمترین و تأثیرگذارترین ایدهآلیستهای آلمانی فرن نوزدهم تلقی میشود ولی در دوران حیاتش توجه اندکی را به خود جلب کرد. او که مردمستيز و تند مزاج بود، خود را در دل نهادهای فلسفی جا نمیکرد. با این حال، به خاطر اندیشهها، وضوح استدلالها، و سبک ادبی قابل فهم که علیرغم افسردگی سرشار از بذلهگویی بود، شهرتی کسب کرد.
او در بندر آزاد دانتزیک (گدانسک امروزی در لهستان) به دنیا آمد. پدرش تاجری موفق بود و همیشه تصور میشد که آرتور هم تجارت بینالمللی را دنبال خواهد کرد؛ حتی نام او به این دلیل انتخاب شد که در چندین زبان به همین شکل نوشته میشد. خانوادهی شوپنهاور در سال ۱۷۹۳، پس از آن که پروس دانتزیگ را تصاحب کرد، به هامبورگ نقل مکان کردند. آرتور نزد خانوادهای در لوآور فرانسه فرستاده شد تا آنکه در سال ۱۷۹۹، برای نامنویسی در یک مدرسهی خصوصی به هامبورگ بازگشت.
حرفهی تجاری
شوپنهاور دانشآموزی نمونه بود. به آلمانی، فرانسه و انگلیسی تسلط داشت و نواختن فلوت را یاد گرفت که آغازگر عشق همیشگیاش به موسیقی بود. او بر خلاف استعداد ذاتیاش، تصمیم گرفت تا به پاس احترام به آرزوهای پدرش، حرفهی تجارت را دنبال کند در سال ۱۸۰۴ مدرسه را ترک کرد تا نزد تاجری در دانتزیگ شروع به کارآموزی کند. با رسیدن خبر مرگ پدرش که گمان میرفت خودکشی باشد، این کار را رها کرد. او به هامبورگ بازگشت تا همراه مادرش یوهانا و خواهرش ادل باشد ولی کارآموزیاش را در تجارت از سر گرفت.
پس از آن که کسب و کار پدرش تعطیل شد، یوهانا و ادل به وایمار نقل مکان کردند اما او به عنوان یک تاجر استقامت به خرج داد و در هامبورگ ماند. پس از دو سال کساد و مأیوسکننده، او نیز شهر را ترک کرد تا برای کسب صلاحیت ورود به دانشگاه، به تحصیل در گومنازیومِ گوتا بپردازد. در ابتدا به خوبی با زندگی دانشگاهی سازگار شد اما اشتباق اولیهاش عمر کوتاهی داشت: شعری هزلآمیز دربارهی یکی از معلمانش، او را ترساند و مدرسه را در انزجار کامل ترک کرد. او برای کسب صلاحیت لازم برای ورود به دانشگاه، به تحصیل خصوصی در وایمار پرداخت. او با مادرش که در همان شهر بود. زندگی نمیکرد زیرا رابطهی آنها همیشه پرتنش بود. شوپنهاور از مادرش عصبانی بود چون فکر میکرد مرگ شوهرش را فراموش کرده تا به دنبال جاهطلبیهای شخصی خودش به عنوان یک رماننویس و میزبان یک محفل ادبی برود. او (به دلایلی) مادرش را یک نویسندهی تفننی - و نه جدی - میدانست و به جایگاه او در کانون توجه ادبی غبطه میخورد.
در ۲۱ سالگی ارثیهای از اموال پدرش دریافت کرد که استقلالی نسبی برای او به ارمغان آورد. او در دانشگاه گوتینگن ثبتنام کرد و پس از گذشت دو سال از تحصیلش شیفتهی فلسفهی افلاطون و امانوئل کانت شد. این شیفتگی او را برانگیخت تا تحصیلاتش را در دانشگاه برلین ادامه دهد. در آنجا، در کلاسهای یوهان فیشته با موضوع فلسفهی کانت و کلاسهای فردریش شلایرماخر با موضوع الهيات شرکت میکرد.
در سال ۱۸۱۳، بار دیگر در رودولشتات در نزدیکی وایمار ساکن شد تا رسالهي دکترایش را بنویسد. انتشار این رساله رابطهی او و مادرش را بیش از پیش متشنج کرد زیرا مادرش آن را اثری غیر قابل فهم و مردود میدانست. شوپنهاور، هم به خاطر این عقیدهی مادرش و هم به دلیل رابطهی جدید او با یک مستأجر جوان به شدت خشمگین بود. درگیری آنها پیوسته شدیدتر شد تا جایی که به قطع دایمی رابطه شان در سال ۱۸۱۴ انجامید و پس از آن، این دو نفر هیچگاه یکدیگر را ندیدند.
اهمیت اراده
آرتور وایمار را به مقصد درسدن ترک کرد. او در آنجا به صورت جدی شروع به کار روی نوشتههای فلسفی خود کرد و برای شروع، به سراغ ایدهآلیسم استعلاییِ قهرمانش کانت رفت. جایی که کانت تمایز میان جهان پدیدهها و جهان نومِنها (جهان آنچنان که ما درک میکنیم و جهان آنچنان که به خودی خود هست) را برقرار کرده بود و این دو جنبه از واقعیت را به عنوان جهان «تصور» (جهان چنان که بر ما ظاهر میشود) و جهان «اراده» (نیرویِ فاقد حس، بنیادین و فراگیری که خواستهای فردی ما تنها بخش کوچکی از آن است) در نظر گرفت.
بین سالهای ۱۸۱۴ تا ۱۸۱۸، اولین پیشنویس اثر بزرگش «جهان همچون اراده و تصور» را به پایان رساند و در آن، استدلالهایش را دربارهی فهم خود از جهان با دقت بسیار ارایه داد. یکی از مفاهیم محوری کتاب این بود: در جهانی که با ارادهای فراگیر، عاری از احساسات و رخنهناپذیر اداره میشود، جستجوی رضایتمندی شخصی مطلقاً بیفایده است. این رویکرد به متون فلسفی هندی شباهت دارد که شوپنهاور در آن دوران مطالعه میکرد.
مواجهه با سختیها
«جهان همچون اراده و تصور» خارج از دنیای فلسفه توجه اندکی را برانگیخت و احتمالاً شوپنهاور از این بازخورد سرد، مأیوس شد. در سال ۱۸۱۸ با مشکلات شخصی نیز دست به گریبان بود: مستخدمی جوان دختر نامشروعی از او به دنیا آورد که تنها چند ماه زنده ماند؛ و بحران بانکی در دانتزیگ باعث سقوط ثروت خانواده شد. او که دیگر قادر به ادامهی حرفهی ناموفقش به عنوان یک نویسنده نبود، برای شغل تدریس دانشگاه برلین درخواست داد و به لطف توصیهنامهای از طرف گئورگ هگل، به عنوان مدرس در آنجا منصوب شد.
اگرچه نفوذ هگل بود که آن شغل را برای او به ارمغان آورد، شوپنهاور نمیتوانست تحقیر خود را نسبت به هنگل پنهان کند و عقیده داشت که وی تنها درکی سطحی از ایدهآلیسم کانت داشته است. او که از موفقیت هگل خشمگین بود، زمانبندی کلاسهایش را در دانشگاه به گونهای تنظیم میکرد که با کلاسهای هگل همزمان باشد تا شاید شاگردان او را به سمت خود بکشد. این اقدام نتیجهی معکوس داد و تنها عدهی اندکی دانشجو پیدا کرد. حرفهی دانشگاهی شوپنهاور دائماً تحتالشعاع رقیبانش قرار میگرفت و این امر باعث شد تا از تدریس صرفنظر کند.
او در جستجوی تسلای خود با موسیقی، شبهایش را در برلین در کنسرتها، بالهها و اپراها میگذراند. بدینگونه بود که در سال ۱۸۲۱ با خوانندهی اپرا کارولینه مِدون آشنا شد و برای حدود ده سال با او روابط جنسی گاهگاهی داشت. جدا از زنستیزی که به آن شهره بود با روابط صمیمی از هر نوع آن احساس راحتی نمیکرد. اینگونه بود که این زوج اگر چه یک پسر هم داشتند، هیچگاه ازدواج نکردند.
سالهای زوال
پس از یک دوره مسافرت، در سال ۱۸۲۵ به برلین بازگشت و پی برد رویدادی که بسیار قبل آن را فراموش کرده بود، دوباره دامنگیر او شده است. چهار سال قبل، درگیر مشاجرهای با یک همسایه به نام کارولینه لوییزه مارگوئت شده بود. این مشاجره به درگیری فیزیکی انجامیده بود و زن همسایه ادعا میکرد در این ماجرا آسیب دیده است. این دعوا به دادگاه کشید اما مختومه اعلام شد. پس از بازگشت به برلین، فهمید که رأی دادگاه، مورد تجدیدنظر قرار گرفته و او محکوم شده که تا پایان عمر این زن، به او خسارت پرداخت کند. زن همسایه سرانجام در سال ۱۸۵۲ فوت کرد و این اتفاق در دفتر حساب شوپنهاور با این تعبیر نوشته شد: «abit onus، obit anus» (پیرزن میمیرد، بدهی پایان میگیرد). این داستان، نمونهای از شوخطبعی و مهارت زبانی شوپنهاور را نشان میدهد که البته اغلب زیر سایهی بدبینیاش قرار میگرفت.
همهگیری و با در برلین، او را بر آن داشت تا در سال ۱۸۳۱ به سوی فرانکفورت عزیمت کند و کارولینه و پسرش را تنها بگذارد. فیلسوف که اکنون ۴۳ ساله بود، تصمیم گرفت تنها زندگی کند؛ البته جز مصاحبت تعدادی حیوان خانگی از جمله پودلها (که همهشان آتمن یا باتز نامگذاری شده بودند) و گربهها. او به نوشتن مقالات و کتابها ادامه داد و دوباره «جهان همچون اراده و تصور» را بازبینی کرد و بسط داد، اما همچنان تا پیش از انتشار مقالاتش تحت عنوان «متعلقات و ملحقات» در میانهی دههی ۱۸۵۰، جز تعداد معدودی از متفکران همفکرش، از سوی عموم مورد بیتوجهی قرار گرفت. سلامت جسمانی او که همیشه در وضعیت خوبی قرار داشت سرانجام در سال ۱۸۶۰ رو به افول گذاشت و در سپتامبر همان سال در سن ۷۲ سالگی بر اثر نارسایی قلبی در آرامش روی کاناپهی خود، در حالی که گربهاش را روی پایش گذاشته بود، درگذشت.
دیدگاه خود را بنویسید