
ادموند هوسرل
1938- 1859 ¡ اهل چك
ادموند هوسرل بنيانگذار پديدارشناسي بود؛ يكي از مهمترين و تأثيرگذارترين جنبشهاي فلسفي قرن بيستم كه براي بررسي مستقيم ساختارهاي آگاهي ايجاد شد.
هوسرل در یک خانوادهی یهودی در شهر پروسنیتسِ موراویا به دنیا آمد که آن زمان تابع امپراتوری اتریش بود اما امروزه بخشی از جمهوری چک محسوب میشود. در جوانی به مطالعهی نجوم و ریاضیات تمایل داشت اما در دوران تحصیلش در دانشگاه لایپزیگ، در کلاسهای فلسفه شرکت کرد و خیلی سریع به این موضوع علاقمند شد. پس از اخذ مدرک دکترای ریاضیات در وین در سال ۱۸۸۳ ، دورهی کوتاهی را به تدریس در برلین گذراند اما برای تحصیل تحتنظر فیلسوف و روانشناس مشهور فرانتس برنتانو به وین بازگشت.
در سال ۱۸۸۶ به دین مسیحیت گروید و به عنوان یک مسیحی لوتری غسل تعمید داده شد. یک سال بعد، با مالوین اشتاین اشنایدر ازدواج کرد و صاحب دو پسر و یک دختر شد. مالوین همراه همیشگی او بود و در کل عمر هوسرل که بیشتر آن به تدریس اختصاص داشت، از او پشتیبانی کرد.
از سال ۱۸۸۷، در دانشگاه هالهی آلمان تحت نظر استاد فلسفه و روانشناسی، کارل اشتومپف تدریس میکرد (اشتومپف نیز از شاگردان برنتانو بود). نخستین سخنرانی هوسرل در این منصب، با عنوان «در باب اهداف و مسائل متافیزیک»، نشانگر تغییر علایق او از ریاضیات به فلسفه بود.
در سال 1901، دانشگاه هاله را به قصد تدریس در دانشگاه گوتینگن ترک کرد. او شانزده سال بعدی را در آنجا ماند و با باریکبینی و به آرامی به اصلاح فلسفهی خود پرداخت. شروع ناگهانی جنگ جهانی اول در اروپا در سال ۱۹۱۴، زندگی هوسرل را در گوتینگن مختل کرد. بسیاری از همکاران جوانش در درگیریها کشته و هر دو پسرش مجروح شدند. او در مورد این دوران نوشته که به دلیل مسمومیت با نیکوتین بستری شده و این نشان میدهد که تا چه میزان تحت فشار و استرس بوده است. پسر جوانتر او، ولفگانگ، پس از بهبودی دوباره به خط مقدم اعزام شد و در سال 1916، به هنگام جنگ در وردن درگذشت.
هوسرل و هایدگر
در سال 1916، به عنوان استاد دانشگاه فرایبورگ منصوب شد. این انتصاب به او امکان میداد تا ایدههایش را در زمینهی پدیدارشناسی به و طور کامل بسط دهد. تقریباً در همین زمان بود که با مارتین هایدگر که سی سال از او جوانتر بود، ملاقات کرد. هوسرل در ابتدا، حامی هایدگر بود و او را به عنوان دستیار خود انتخاب کرد. در مقابل، هایدگر نیز اولین اثر مهمش با عنوان «هستی و زمان» (۱۹۲۷) را به استاد خود تقدیم کرد.
در سال ۱۹۲۸، از سمت استادی بازنشسته شد و طبیعتاً جانشین او هایدگر بود. با این حال، در سالهای بعد از این شاگرد تحتالحمایه به دلیل بازنگریِ رادیکالِ پدیدارشناسی دلخور شد. وقتی که سال ۱۹۳۳ نازیها به قدرت رسیدند، شکاف میان این دو فیلسوف عمیقتر شد چون هایدگر به نازیها پیوست و رئیس دانشگاه فرایبورگ شد در حالی که ورود هوسرل را به دانشگاه ممنوع کردند.
با وجود تیرهتر شدن فضای سیاسی آلمان پنج سال بعدی را به نوشتن، پژوهش، مسافرت و سخنرانی ادامه داد. او اواخر سال ۱۹۳۷ در سن ۷۸ سالگی، بر اثر زمین خوردن دچار شکستگی شد و در بستر افتاد تا آن که هشت ماه بعد فوت کرد.
در مسیرِ دکارت
هوسرل در یکی از آثار مهمش به نام «تأملات دکارتی» (۱۹۳۱) نوشته است که هر کس میخواهد فلسفهورزی کند، باید حداقل یک بار سعی کند تا تمام عقاید خود را کنار بگذارد و دوباره از صفر شروع کند. به عبارت دیگر، اگر میخواهیم به فلسفه بپردازیم، مهم است که تمام پیشفرضهای خود را دربارهی جهان کنار بگذاریم تا بتوانیم یک نظام معرفتی فارغ از تعصب بنا کنیم. در این مورد، هوسرل از فیلسوف پیشگام قرن هفدهم رنه دکارت پیروی میکرد.
دکارت میگفت ممکن است ما تقریباً در مورد هر آن چه درست میپنداریم، در اشتباه باشیم. او میخواست بداند که ما چه چیز را میتوانیم به طور قطع بدانیم و برای پاسخ به این سؤال، از روش شک (به همه چیز) استفاده میکرد. ما میتوانیم به اطلاعاتی که از کتابها و حتی حواس خود به دست میآوریم، شک کنیم. او میگفت تنها یک چیز است که نمیتوانیم به آن شک کنیم و آن این واقعیت است که ما هستیم که شک میکنیم. این همان مفهومی بود که دکارت آن را در یکی از مشهورترین و ماندگارترین عبارات فلسفهی غرب خلاصه کرد: «شک میکنم، پس میاندیشم، پس هستم».
هوسرل در «تأملات دکارتی» ادعا میکند که دکارت دچار خطای فلسفی شده است. او میگوید که مشکل در رسیدن از «من میاندیشم» به «پس هستم» نهفته است. هوسرل میگوید در این مرحله، دکارت انواع مفروضات را دربارهی «معنای وجود» و «معنای یک چیز یا یک جوهر بودن» به کار برده است. خود این مفروضات، مجموعهای از مواضع فلسفی بررسی نشده را دربارهی «آنچه هر چیز هست» و «آنچه جهان به طور کلی هست» به همراه دارند. او با لحنی تقریباً طعنهآمیز، دکارت را دقیقاً در نقطهای که ادعا میکند به همه چیز شک کرده، متهم میکند که «بخش کوچکی از جهان» را جا انداخته است.
ساختارهای تجربه
فلسفهی غرب از زمان پیدایش، میان «آنچه هست» (آنچه امانوئل کانت آن را «چیزها به خودی خود» یا نومِن مینامد) و «آنچه به تجربهی ما در میآید» (پدیدهها) تمایز قابل شده است. کانت معتقد است ما دانشی مستقیم از چیزها به خودی خود (نومنها) نداریم و تنها میتوانیم نمودهای هر چیز را بشناسیم؛ البته او عقیده دارد که ما میتوانیم در مورد جهان نومنها به استنباط بپردازیم.
هوسرل از کانت فراتر رفت. او استدلال کرد که ما باید به پدیدهها (چیزها آنگونه که بر آگاهی ما نمایان میشوند) محکم بچسبیم و آنها را به روشی نظاممندتر مورد مطالعه قرار دهیم؛ و دغدغههای مربوط به «چیزها به خودی خود» را به طور کامل رها کنیم. اگر این کار را انجام دهیم، شاید بتوانیم در جایی که دکارت شکست خورد، به موفقیت برسیم و معرفتی کاملاً قطعی و عاری از پیشفرضها بسازیم.
شکست یا موفقیت؟
از نظر هوسرل، وظیفهی فلسفه توصیف و ترسیم نظاممند تجربهی آگاهانهی درونی ماست؛ بدون آنکه هیچ ادعایی در مورد وجود یا عدم وجود جهان مطرح کند. اگر بتوانیم توصیفی کامل و نظاممند از جهان تجربهها ارایه دهیم، آنگاه یک نظام فلسفی کامل خواهیم داشت که عاری از هرگونه پیشفرض دربارهی جهانی است که این تجربه از آن سر بر میآورد.
هدف نهایی هوسرل آن بود که پدیدارشناسی خود را به یک علم کاملاً دقیق تبدیل کند اما سرانجام از این بلندپروازی دلسرد شد. او سه سال قبل از مرگش، نوشت: «فلسفه به عنوان یک علم... این رویا شکست خورده است.»
دلایل متعددی برای شکست او وجود داشت. یکی از این دلایل، آن بود که هرگز نتوانست به طور کامل روشی واضح و تکرارپذیر (یکی از نشانههای بارز علم) را برای انجام مطالعات پدیدارشناختی خود ارایه دهد. یکی دیگر از دلایل، آن بود که بسیاری از پیروانش، پدیدارشناسی را از جنبههای مختلفی بررسی کردند و ظاهراً نتوانستند حتی در سادهترین مفاهیم به اجماع برسند. یک دلیل دیگر هم آن بود که خود زبان بیش از حد غیردقیق بود و نمیتوانست دربارهی پدیدههای غریب و زودگذر مرتبط با آگاهی، قضاوت درستی داشته باشد.
اگر بلندپروازیهای مدنظر هوسرل را ملاک قرار دهیم، پدیدارشناسی جریانی شکست خورده است؛ اما اگر به غنای خالص ایدههایی بنگریم که پدیدارشناسی در قرن بیستم پدید آورده، میتوان آن را یکی از موفقترین جنبشهای فلسفی اخیر دانست. طیف متنوعی از اندیشمندان مانند مارتین هایدگر، امانوئل لویناس، ژان پل سارتر، سیمون دوبووار و موریس مرلوپونتی، همگی از سنتی بهره بردند که توسط هوسرل آغاز شده بود و سپس هر کدامشان این سنت را به شیوههای غنی و متنوعی بسط دادند.
دیدگاه خود را بنویسید