
تئودور آدورنو
1969- 1903 ¡ آلماني
نام تئودور آدورنو با يك رويكرد نظري معروف به «نظريهي انتقادي» پيوند خورده است. او يك منتقد فرهنگي، و نيز يك آهنگساز و نوازنده بود كه علاقهي فراواني به زيباييشناسي داشت.
با نام تئودور لودویگ ویزِن گروند سال ۱۹۰۳ در فرانکفورت به دنیا آمد. بعدها نام خانوادگی «آدورنو» را برای خود برگزید. مادرش یک خوانندهی عالی و یک کاتولیک اهل جزیرهی كُرس و پدرش یک یهودی تاجر شراب بود که به کیش پروتستان درآمده بود. اجدادش افرادی مرفه و نسبتاً ثروتمند بودند. او تحت تأثیر مادرش، نواختن پیانو را از کودکی یاد گرفت و استعدادی شگرف در نواختن این ساز نشان داد. او قصد داشت آهنگساز شود اما به فلسفه نیز علاقمند بود و نهایتاً عمدهی توجه خود را به فلسفه معطوف کرد.
در سال ۱۹۲۴، مدرک دکترای فلسفه را از دانشگاه گوته در فرانکفورت دریافت کرد. پس از آن به وین رفت تا به تحصیل آهنگسازی زیر نظر آلبان برگ بپردازد. پس از دورهای مسافرت، به قصد نوشتن و تدریس فلسفه به فرانکفورت بازگشت.
علایق آدورنو گسترده بود. او عمیقاً درگیر مسائل مربوط به زیباییشناسی بود و به کاربرد تفکرات مارکسیستي نقد فرهنگی نیز علاقه داشت.
تز او که برای اخذ درجهی شایستگی (پیشنیاز تدریس در دانشگاه) در سال ۱۹۳۱ ارایه داد، بر زیباییشناسی سورن كیرکگور تمرکز داشت.
فرانکفورت، آکسفورد، آمریکا
پس از بازگشت به فرانکفورت، به مؤسسهی تحقیقات اجتماعی تحت مدیریت ماکس هورکهایمر پیوست. این مؤسسه یک مرکز تحقیقاتی نیمه مستقلِ وابسته به دانشگاه بود و بعدها به یک کانون فکری معروف به مکتب فرانکفورت تبدیل شد. این مؤسسه در ابتدا واضحاً مارکسیستی بود و وظیفهی فلسفه را نقد جامعه و شالودهی فرهنگی آن میدانست.
در سال 1934، با به قدرت رسیدن هیتلر، آلمان را ترک کرد و به بریتانیا رفت تا در دانشگاه آکسفورد تدریس کند. در اواخر دههی ۱۹۳۰ به آمریکا رفت و به تدریس در نیویورک و سپس در کالیفرنیا پرداخت.
او به شدت تحت تأثیر جنگ جهانی دوم و همچنین تجربهی شخصی خودش از فاشیسم قرار گرفت. به طور گستردهای بر موضوعات اقتدارگرایی؛ نقش هنر، موسیقی و فرهنگ توده؛ و ضرورت انتقاد در جامعهي معاصر متمرکز شد. آدورنو در این دوره از زندگی، تعدادی کتاب منتشر کرد که باعث تضمین اعتبار دانشگاهیاش شدند از جمله: «دیالکتیک روشنگری» (1944، به همراه ماکس هورکهایمر)، «فلسفهی موسیقی جدید» (۱۹۴۹)، «شخصیت اقتدار طلب» (۱۹۵۰، به همراه دیگر نویسندگان) و «اخلاق صغیر» (۱۹۵۱).
آدورنو تا سال ۱۹۴۹ به آلمان بازنگشت. پس از بازگشت برای راهاندازي دوبارهی مؤسسهی تحقیقات اجتماعی شروع به همکاری با هورکهایمر کرد. این مؤسسه دو سال بعد یعنی در سال ۱۹۵۱ بازگشایی شد.
مارکس و روشنگری
آدورنو به عنوان سخنگوی «نظریهي انتقادی» شهرت دارد. این نظریه شیوهای از تفکر است که جامعه را موضوع مطالعهی خود قرار میدهد و طیفی از رشتهها (شامل هنر، فلسفه، تاریخ و ادبیات) را با هدف نقد نهادهای فرهنگی، سیاسی و اجتماعی به کار میگیرد. این رویکرد از نظریات اقتصادی و اجتماعی کارل مارکس در مورد تولید سرمایهداری الهام میگرفت. آدورنو در نقد سرمایهداری تا حد زیادی با مارکس همسو بود اما مشکلات سرمایهداری را بخشی از یک مشکل بزرگتر میدانست که به طور کلی در اندیشهی روشنگری وجود دارد.
اغلب ادعا میشود که متفکران عصر روشنگری (جنبشی فلسفی در قرون هفدهم و هجدهم اروپا که منطق و خرد را ارج مینهاد و با انقلاب علمی همراه بود) ما را از زنجیرهای خرافات رها ساختند. آدورنو و هورکهایمر در «دیالکتیک روشنگری» میگویند اگر چه روشنگری ادعا دارد که ما را از ترس رها کرده، در واقعه «این زمینِ کاملاً روشنی یافته، از بروز یک فاجعه تابناک شده است». به عقیدهی آنها، دانش به واسطهي فناوری، به ابزاری برای چیرگی بر جهان تبدیل میشود؛ و جوامع دانشمحوری که در آنها زندگی میکنیم دغدغهی آن را ندارند که در نهایت انسانها را به آزادی برسانند، بلکه اتفاقاً سودای سلطهگري دارند. بدینترتیب، آدورنو و هورکهایمر خط مستقیمی از اندیشههای روشنگری به وحشت ناشی از حکومت نازیها ترسیم میکنند. به نظر آنها، فرهنگ توده نه میگذارد که انسانها برای معنا دادن و غنا بخشیدن به زندگیهایشان به هم بپیوندند، و نه اجازه میدهد که روشهای گوناگون زندگی انسانها تجلی پیدا کند؛ بلکه مجموعهای صنعتی (انبوهسازی شده) در خدمت یکسانسازی همه چیز است که انسانها را منفعل و مطیع میسازد.
هنر و زیباییشناسی
شاید بتوان گفت که آدورنو بیشتر به خاطر حملهاش به «صنعت فرهنگ» شهرت دارد. بنا به گفتهی او، تلویزیون، رادیو و موسیقی عامهپسند تأثیری مخدر بر ما دارند زیرا هوش، احساس و درگیری فعالانه با جهان را از بین میبرند. در واقع، ما را آنقدر عمیق در سرکوب خویشتن فرو میبرند که نه تنها نمیتوانیم برای آن کاری بکنیم، بلکه حتی نمیتوانیم متوجه آن شویم. البته این بدان معنا نیست که با همهی فرمهای هنری مخالف است. او میگوید نقش هنر نباید تولید سرگرمی، تفریح و لذت باشد؛ هنر باید نقد کند به هم بریزد و برآشوبد. بنابر عقیدهی آدورنو، هنر این قدرت را دارد که میل ما به آسان بودن چیزها را در هم بشکند و ما را به تأمل دربارهی خودمان و جهان ترغیب کند. وقتی با این نوع هنر درگیر میشویم، از مصرفکنندگانی منفعل به عاملاتی فعال ارتقا مییابیم. از نظر او، آرنولد شوئنبرگ آهنگساز که استاد آلبان برگ، معلم آدورنو، بود، اینگونه از هنر را به بهتر جه تولید میکرد. شوئنبرگ موسیقیای نامأنوس، پریشانکننده و دشوار مینوشت که از دید آدورنو میتوانست ما را به ارزیابی مجدد جهان اطرافمان وادارد. آدورنو معتقد است فضای حاصل از موسیقی شوئنبرگ به ما امکان میدهد تا با «وحشت انسانهایی که تحت سلطهی کامل مرگ، زیر فشار هستند» همذاتپنداری کنیم. او میگوید به این ترتیب، هنر والا میتواند واکنش ذهنی «دغدغه» را در ما برانگیزد؛ نوعی رعشه که به موجب آن، تعادل خود را از دست میدهیم و میتوانیم حقایق و امکانات جدیدی را ببینیم و این امر پتانسیلی برای نوع جدیدی از سیاست فراهم میکند.
در تابستان ۱۹۶۹، پس از چند ماه کار استرسزا و مسافرت برای تجدید قوا فرانکفورت را به مقصد کوهپایههای ماترهورن در تِسرماتِ سوئیس ترک کرد. او در ششم آگوست ۱۹۶۹، در آنجا بر اثر سکتهی قلبی درگذشت.
میراث آدورنو
آدورنو تأثیر عظیمی در توسعهی فلسفه و نظریهی فرهنگی در قرن بیستم داشته است. استدلالهایش در مورد نیمهی تاریک روشنگری همچنان با اهمیت هستند. با این همه، همیشه چهرهای بحثبرانگیز بود و نوشتههایش اغلب به دلیل پیچیدگی بیش از حد مورد انتقاد قرار میگرفت.
این پیچیدگی از نظر آدورنو، تصادفی نبود. او اصرار داشت که در نوشتن نیز همانند موسیقی، دشواری نقش مهمی ایفا میکند زیرا ما را وامیدارد تا به جای آنکه مصرفکنندگانی منفعل باشیم، به صورت فعالانه درگیر تفکر شویم؛ ادعایی که او را متهم به نخبهگرایی و روشنفکرگرایی کرده است. به عنوان مثال، او آشکارا مخالف موسیقی جاز بود زیرا این موسیقی را بخشی از فرهنگ توده در نظر میگرفت که به شدت از آن انتقاد میکرد. با این حال، در دفاع از جاز غالباً چنین استدلال میشود که این موسیقی - نه همیشه، ولی اغلب - «لرزهبرانداز» و آشوبنده است: نه لزوما آشوبي آنقدر سطح بالا که انتظار آدورنو را برآورده کند؛ بلکه آشوبی مولد انرژی و لذت سرکش که با نیروهای سرکوبگر لذت به مقابله برمیخیزد.
دیدگاه خود را بنویسید