معرفی رمان تریسترام شندی

بوک شهر

1403/1/10

4 بازدید

574484

تریسترام شَندی

1759- 1767 ¡ نُه جلد ¡ انگلستان

لارنس استرن (1713- 1768)

لارنس استرن تا حدود پنجاه سالگی‌اش کشیشی گمنام در یورک‌شایر بود اما وقتی دو جلد اولِ رمانش، زندگی و عقاید جناب آقای تریسترام شَندی، در سال ۱۷۵۹ در لندن منتشر شد، تقریباً یک شبه به شهرت رسید. رمان درخشان و نامتعارفِ او تقلیدی طنزآمیز از خودزندگی‌نامه‌های رایجِ روزگارش است. تریسترام می‌خواهد شخصیتِ خودش را توصیف کند و قصه‌ی زندگی خودش را بگوید اما برای توضیح آنچه از سر گذرانده، مدام مجبور می‌شود به گذشته برگردد. بعضی رمان‌ها با تولد شخصیتِ اصلی‌شان شروع می‌شوند ولی فصلِ آغازینِ این رمان ما را به لحظه‌ی انعقاد نطفه‌ی تریسترام می‌برد. تریسترام آن قدر درباره‌ی اعضای عجیب و غریبِ خانوارِ شندی حرف برای گفتن دارد که در پایان جلد دوم رمان هنوز به لحظه‌ی تولد خودش نرسیده‌ايم.

استرن در هفت سالِ بعد، هفت جلد دیگر هم به رمانش افزود و در طول این دوره، با دادن سرنخ‌هایی درباره‌ی وقایع آینده‌ی قصه، خوانندگانش را مشتاق نگه می‌داشت. وقتی منتقدان علیه کتاب چیزی می‌نوشتند، استرن در جلدهای بعدیِ رمان، ریشخندشان می‌کرد و جواب‌شان را مي‌داد. او بسیاری از عناصر قصه‌اش را از زندگی خودش وام گرفته بود: سفرهایش، دوستان و دشمنانش، و حتی خانه‌اش. قصه‌ی رمان، جلد به جلد، به موازات قصه‌ی زندگی نویسنده‌اش پیش مي‌رفت، یا شاید هم برعکس: «زمان به سرعت از دست می‌رود: هر کلمه‌ای که می‌نویسم به یادم می‌آورد که زندگی چه شتابان از پیِ قلمم روان است». شیوه‌ی سجاونديِ متمايز استرن - استفاده از خطوط تیره‌ی کشیده برای بازنمایی تردیدهای راوی، متوقف کردنِ داستان اصلیِ برای طرح قصه‌هایی فرعی، یا رسیدن به غافلگیریِ بعدی - سرزندگی و طراوتِ متنش را بیشتر مي‌كند.

استرن عاشق کتاب‌ها بود و رمانش پُر است از شوخی با رویکردهای تعلیمی: نقل قول‌های واقعی و جعلی؛ اوهام حقیقی و ساختگی. لحن قصه هم غیررسمی و حتی خودمانی است. گویی تریسترام با ما، خوانندگان رمان، گپ مي‌زند و گاهی هم حرف‌هایش را با ایما و اشاره به ما می‌فهماند. در زمان انتشار کتاب، بعضی از منتقدان آن را «سخیف و رکیک» خواندند اما ظاهراً همین حمله‌ها باعث فروشِ بیشترش شدند. تریسترام شندی استرن را به اولین نویسنده‌ی محبوب عامه‌ي مردم تبدیل کرد و البته خود استرن هم از این موضوع خشنود بود: «من نمی‌نوشتم تا شکمم را سیر کنم، می‌نوشتم تا مشهور شوم.»

شما می توانید این کتاب به همراه هزاران عنوان کتاب دیگر را از فروشگاه اینترنتی بوک شهر تهیه فرمائید

Star Rating Star Rating Star Rating Star Rating Star Rating

دیدگاه خود را بنویسید