
جرج باركلي
1753- 1685 ¡ ايرلندي
جرج باركلي كشيش و فيلسوفي بود كه مفهوم ايدهآليسم ذهني را مطرح كرد و معتقد بود كه اشياي مادي تنها در صورت ادراك، وجود دارند.
جرج به سال ۱۶۸۵ در کیلکنیِ ایرلند متولد شد. او در زمینهای قصر دایسارت که منزل خانوادگیاش در آنجا قرار داشت، بزرگ شد. از سن پانزده سالگی وارد کالج ترینیتی دوبلین شد و تحصیلاتش را در همانجا به پایان رساند. در سال ۱۷۰۴ مدرک خود را گرفت و در سال ۱۷۰۷ وارد مرحلهی تحصیلات تکمیلی شد. دو سال بعد، به خدمت در کلیسای (پروتستان) ایرلند گمارده شد و تا پایان عمر خود در مناصب کلیسایی باقی ماند. بارکلی در سال ۱۷۲۴، به ریاست کلیسای جامع شهر دِری و ده سال پس از آن، به عنوان اسقفِ کلوین در استان کورک منصوب شد.
نوشتههای آغازین
بسیاری از اصیلترین آثار فلسفی بارکلی در دوبلین و تا قبل از ۲۸ سالگیاش کامل شدند. نخستین نوشتهی مهم او «جستاری در مورد نظریهای تازه در باب ابصار»، در سال ۱۷۰۹ یعنی زمانی که تنها ۲۴ سال داشت، منتشر شد. چهار سال بعد، در حالی که سه کتاب به چاپ رسانده بود، به انگلستان رفت. در آنجا توجهات بسیاری را به خود معطوف کرد و جاناتان سویفت که چهرهای تأثیرگذار در حلقهی سیاست بود، او را به دربار معرفی کرد. طی چند سال بعد، به عنوان کشیش و معلم اشرافزادگان و فرزندانشان در مسافرتهای گرند تور خدمت کرد (در آن دوران خصوصاً ر انگلستان رسم بود که جوانها را برای کسب تجربه به سفری چندساله در اروپا موسوم به «گرند تور» میفرستادند). او مدتی در سیسیل ساکن شد و سپس قریب به چهار سال را در ایتالیا گذراند.
در مسیر بازگشت به بریتانیا، درگیر پروژهای برای برپایی یک کالج در برمودا (یکی از مستعمرات انگلستان در اقیانوس اطلس) شد. کارکرد این کالج آن بود که بومیان آمریکایی و مهاجران بریتانیایی را برای خدمت به عنوان مبلغ مذهبی و مقامات کلیسایی تربیت کند. بارکلی از قدرت اقناع خود برای به دست آوردن منشور سلطنتی (سند رسمی صادره توسط پادشاه برای حق امتیاز یک طرح) برای این پروژه استفاده کرد و وعدهی اعطای مبلغ قابل توجهی کمک مالی از طرف دولت بریتانیا به او داده شد.
در سال ۱۷۲۸ که تازه ازدواج کرده بود، به همراه همسرش به آمریکا رفت و ملکی در رود آیلند خریداری کرد. تا سال ۱۷۳۱ روشن شد که خبری از کمک مالی دولت بریتانیا نخواهد بود. بنابراین، به لندن بازگشت. یکی از سازمانهایی که از سفر بارکلی به آمریکا سود برد، دانشگاه ییل بود. این دانشگاه سی سال قبل از ورود بارکلی تأسیس شده بود و او خانه و کتابخانهی خود را برای این دانشگاه باقی گذاشت.
پس از بازگشت از آمریکا و پیش از آن که به عنوان اسقف کلوین منصوب شود، سه سال دیگر را در لندن سپری کرد. او هجده سال بعدی را در کلوین زیست و تنها در سال ۱۷۵۲ بود که برای نظارت بر نامنویسی پسرش جرج در دانشگاه، با خانوادهاش به آکسفورد نقل مکان کرد. او یک سال بعد در آکسفورد درگذشت و در کلیسای جامع کرایست چرچ به خاک سپرده شد.
پاسخ به لاک
بارکلی به عنوان یک جوان ایدهآلیست، از دلالتهای ماتریالیستی فلسفهی تجربهگرای جان لاک احساس ناخشنودی میکرد. لاک طرحی از جهانی مکانیکی ارایه داده بود که در آن اجسامی صرفاً از جنس ماده براساس قوانین علمی در فضا با هم تعامل میکردند. لاک استدلال میکرد که این اجسام از طریق اعضای حسی وارد حوزهی آگاهی ما میشوند و زمانی که این برانگیختگی حسی به مغز میرسد، اندیشه در ذهن تولید میشود. بارکلی با این منطق ماشینوار که میتوانست براهین وجود خدا را تضعیف کند، مخالف بود. او جهان لاک را جهانی میدانست که بدون نیاز به مداخلهی الهی و کاملاً به میل خود عمل میکند.
او معتقد بود اگر خدا از این مجموعه بیرون کشیده شود، کل اخلاقیات در معرض خطر قرار میگیرند. در پاسخ، او ضعیفترین بخش منطق لاک را برای ضربه زدن انتخاب کرد. او استدلال خود را در این دو اثر مطرح کرد: «رسالهای در بررسی اصول علم انسانی» که آن را در ۲۵ سالگیاش منتشر کرد و «سه گفتگو میان هیلاس و فیلونوس (به یونانی یعنی دوستدار ذهن)» که سه سال بعد از آن منتشر شد. بارکلی میگفت تنها واقعیتی که میتوانیم از آن مطمئن باشیم، آنی است که درون ذهن خودمان است. جهان واقعی ما، همان تصوراتی است که در ذهن خود میسازیم. از دیدگاه بارکلی، بودن همان مُدرَک شدن است.
بارکلی بر این منطق تا جایی پیش رفت که ادعا کرد (حداقل از نظر یک انسان) اشیای مادی تا زمانی که موضوع مستقیم ادراک نیستند، وجود ندارند. اگر از او میپرسیدند و «آیا معتقد است که مثلا یک میز، در صورتی که کسی در اتاق نباشد تا بدان بنگرد، ر وجود نخواهد داشت؟» میگفت: «آن میز در واقع همیشه آنجا هست زیرا خداوندی که در همه جا حاضر است، آن را مینگرد».
تکذیب و تحسین
تیزبینی اندیشههای بارکلی تحسینهایی را به خود جلب کرد اما برخی از متفکران زمانهاش نیز اندیشههای او را مورد استهزا قرار دادند. بنا بر یک داستان مشهور، وقتی به ساموئل جانسون نویسنده گفتند «استدلال بارکلی در مورد عدم عینیت اشیا را به سختی میتوان رد کرد»، به یک سنگ بزرگ ضربهی سختی زد و گفت: «من اینگونه آن را رد میکنم!»
تغییر وضعیت
با پیشرفتهایی که طی دهههای بعد در علوم تجربی اتفاق افتاد، دیدگاه ماتریالیست لاک از جهان بر ایدهآلیسم ذهنی بارکلی چیره شد اما در قرن بیستم این وضعیت تا حدودی تغییر کرد. اندیشمندانی مانند ارنست ماخ و بعدها آلبرت اینشتین، جهان را «نسبی» در نظر گرفتند (یعنی هر چیزی منحصراً در ارتباطش با سایر چیزها تعریف میشود) و بدینسان قطعیات فیزیک ا به چالش کشیدند. این شد که فیلسوفان بار دیگر به مخالفت بارکلی با تصور پذیرفته شدهی «جهان به مثابه یک ماشین غولآسا» علاقه نشان دادند.
بارکلی در دههي سي سالگي زندگیاش، در مقالهی «در باب حرکت» مستقیماً به دیدگاههای نیوتن پرداخت. او این مقاله را با هدف کسب جایزهی آکادمی علوم فرانسه نوشت اما موفق به کسب این جایزه نشد. در این مقاله، او قوانین فیزیک را ابزاری مفید در مطالعهی حرکت میدانست؛ به شرط آن که علت حرکت پنداشته نشوند. او معتقد بود اندامهایی منفعل و فاقد نیروی جنبش، نمی توانند به خودی خود موجب حرکت شوند و فقط ذهنها (و در نهایت، ذهن خداوند) میتوانند علت حرکت باشند.
او از استدلالاتش به نتیجهای میرسید که برخی از فیزیکدانان امروزی نیز عقیدهای مشابه آن دارند: حتی اگر در واقع اجزای سازندهی نظام نیوتنی تخیلی باشند، تا آنجا که به تسهیل محاسبات و استنباط فرمولها کمک کنند، میتوان آنها را تخیلاتی مفید در نظر گرفت. البته مقدمات بحث بارکلی و طرفداران فیزیک نسبیت بسیار متفاوت است ولی برخی از نسبیتگرایان، بارکلی را پیشگام نقد خود بر نیوتن دانستهاند. او در اثر بعدی خود به نام «تحلیل گر» (با عنوان فرعی شیطنتآمیز «گفتاری خطاب به یک ریاضیدان لامذهب»)، رویکردی بتشکنانه نسبت به مبانی ریاضیات اتخاذ کرد و در مقابل حقایق پذیرفتهشدهی این رشته، خود را «متفکری آزاد» دانست. روحیهی جدلی بارکلی در موضوعات فکری، با سبک خاص و شوخطبعی او تلطیف شده بود. او در طول زندگانی خود نیز، نگاهی انسانی نسبت به فقرا و محرومان داشت. در لندن در تأسیس بیمارستان فاندلینگ (برای کودکان سرراهی) شرکت داشت و جزء یکی از ادارهکنندگان اصلی آن بود. همچنین در آمریکا از او به عنوان یک خیّر یاد میشود و شهر «بِرکلی» در کالیفرنیا نام او را بر خود دارد.
دیدگاه خود را بنویسید