معرفی فلاسفه رنه دكارت

بوک شهر

1403/1/16

4 بازدید

8903453

رنه دكارت

1650- 1596 ¡ فرانسوي

رنه دكارت «پدر فلسفه‌ي مدرن» و يك دانشمند و رياضي‌دان پيشگام بود. او سنت خردگرايي را بنيان گذاشت و معتقد بود كه عقل، كليد شناخت عالم است.

در سال ۱۵۹۶، در لاهه‌ی تورن (امروزه موسوم به شهر «دکارت») در مرکز فرانسه به دنیا آمد. خانواده‌ی او به طبقه‌ای ممتاز از حقوق‌دانان و مدیران تعلق داشتند که نسبت به اشراف در رتبه‌ی پایین‌تری بودند، اما ثروت و موقعیتی پایدار داشتند. پدرش عضوی از پارلمان (شورای قضایی) منطقه‌ی برتانی بود. مادرش حدود یک سال پس از تولد او از دنیا رفت و او توسط دایه و مادربزرگش بزرگ شد. او با پدرش که اغلب در برتانی و دور از آن‌ها زندگی می‌کرد و خیلی زود زن دیگری گرفت، ارتباطی برقرار نکرد.

دوران کودکی و مدرسه

به گفته‌ی خودش، کودکی نسبتاً رنجور بود. او بعدها در این مورد نوشت «سرفه‌ای خشک و رخی پریده‌رنگ را از مادرم به ارث بردم» و این‌ها «تا پس از بیست سالگی هم با من ماند و باعث شد تا پزشکان منفی‌باف، مرگی زودهنگام را برایم پیش‌بینی کنند». طبق سنت خانوادگی، قرار بود تا او نیز همچون پدرش به عنوان یک حقوق‌دان مشغول به کار و نهایتاً وارد پارلمان منطقه‌ای شود. در سن یازده سالگی به کالج تازه تأسیس لا فلش رفت؛ مدرسه‌ای پرآوازه که مورد حمایت آنری چهارم پادشاه فرانسه بود و توسط یسوعیان اداره می‌شد. او در آن‌جا، به مدت هشت سال، تحت آموزش‌هایی همه‌جانبه در زمینه‌های فلسفه‌ی ارسطویی، زبان لاتین و یونانی و اندکی ریاضیات قرار گرفت.

او یک سال دیگر نیز در دانشگاه پواتیه تحصیل کرد و صلاحیت لازم برای آغاز کار در زمینه‌ی حقوق را به دست آورد. با این حال، از تحصیلاتش بسیار ناراضی بود. بعدها در این مورد نوشت: «خود را زیر سلطه‌ی کامل تردیدها و خطاها دیدم. به نظر می‌رسید چیزی از تحصیل به دست نیاورده‌ام جز آن که روز به روز از جهل خود آگاه‌تر شده‌ام.» او که از کتاب‌ها مأیوس شده بود، تصمیم گرفت به مسافرت برود و کسب تجربه کند. می‌خواستم از مشاهده‌ی «آن‌چه می‌توانستم در خود یا در کتاب عظیم جهان بیابم» بیاموزم.

برای مرد جوانی در موقعیت دکارت، جایگزین آشکار حرفه‌ی حقوق، استخدام به عنوان افسر ارتش بود. او در طول دوران مسافرت‌هایش که ده سال به طول انجامید، در ارتش‌های جمهوری ایالات متحد (هلند) و باواریا خدمت کرد. البته به نظر می‌رسد دکارت در عمل فعالیت نظامی چندانی نداشت و تنها شاید در سال ۱۶۲۰ در نبرد کوه سفید در نزدیکی پراگ، در صفوف باواریایی حضور پیدا کرد.

پس از بازگشت به فرانسه در سال ۱۶۲۷، در محاصره‌ی لا روشل شرکت کرد که بخشی از جنگ داخلی کریه میان حکومت کاتولیک فرانسه و هوگنوهای پروتستان بود.

او هیچ‌گاه حرفه‌ی نظامی خود را جدی نگرفت و در سن ۲۳ سالگی پروژه‌ی فکری خود را آغاز کرد؛ پروژه‌ای که قرار بود مابقی عمرش را درگیر آن باشد.

رویاهای الهام‌بخش

دکارت در حال خدمت نظامی در باواریا در نوامبر سال 1619، گونه‌ای الهام را تجربه کرد. او در شبی یخبندان، در اتاقی کنار شومینه خوابیده بود که خواب‌هایی به سراغش آمدند و مسیر زندگی‌اش را به او نشان دادند. او در حالی از خواب برخاست که متقاعد شده بود باید از طریق تأمل درونی و با تکیه بر منطق «استدلال‌های روشن و مشخص»، به دنبال بنیان محکمی برای حقیقت باشد.

در دهه‌ی ۱۶۲۰، راه خود را به سوی «یک علم کاملاً جدید» پیدا کرد که در آن تمامی مسائل با «یک روش کلی» قابل حل بودند. دکارت به واسطه‌ی رابطه‌ی دوستانه‌اش با ایزاک بکمان، به ریاضی‌دانان خبره معرفی شد. او در حالی که ایده‌های بدیع خود در هندسه را می‌پرورد (که از جمله مهم‌ترین کارهایش بودند)، درصدد بود راهی بیابد که بتواند «آن صورتی از تفکر دقیق را که در ریاضیات یافت مي‌شد، به تمامی حیطه‌های فلسفه و علم تعمیم دهد».

نقل مکان به هلند

از سال 1629، در جمهوری هلند مستقر شد زیرا هلند تنها مکان قاره‌ی اروپا بود که در آن عموماً به آزادی اندیشه احترام می‌گذاشتند. ارثیه‌اش به او این امکان را داد تا بدون دغدغه‌های مالی، خود را وقف نوشته‌هایش کند.

او ذاتاً نمی‌توانست در یک جا بند شود. از این رو در طیفی از شهرهای مختلفِ سرتاسر هلند اقامت گزید و هرگز ازدواج نکرد. البته در سال ۱۶۳۵، از یک خدمتکار هلندی به نام هلنا پانس فان در اشتروم صاحب دختری به نام فرانسین شد. بنابر گفته‌ها، زمانی که کودک در سن پنج سالگی بر اثر مخملک مرد، دکارت گریست و پس از آن، به هلنا جهیزیه‌ای داد تا بتواند با پسر یک مهمانخانه‌دار ازدواج کند.

طی دهه‌ی ۱۶۳۰، به چیزی کمتر از «توصیف کامل از جهان و جایگاه بشر در آن» راضی نبود. او در کتاب «رساله‌ای در باب جهان» که در سال ۱۶۳۳ کامل شد، به موضوعاتی از قبیل ماهیت گرما، نور و ماده، عملکرد حواس و نظریه‌ی خورشید مرکزی کوپرنیکی درباره‌ی منظومه‌ی شمسی پرداخت. البته برخی از جنبه‌های علمی کتاب گمراه‌کننده بود. مثلاً انکار وجود خلأ، دکارت را مجبور کرد تا برای توضیح حرکت سیارات و ستارگان دنباله‌دار، نظریه‌ی «تاوه‌ها» یا «گردابه‌ها»ی دکارتی را ابداع کند. این نظریه، تا مدت‌ها پس از ارایه‌ي توضیح صحیح حرکت سیارات توسط دانشمند انگلیسی ایزاک نیوتن، همچنان در فرانسه نفوذ زیادی داشت.

با این حال، این رساله دیدگاه مکانیکی تحسین‌برانگیزی از جهان طبیعی ارایه می‌دهد که در آن جهان ترکیبی صِرف از ماده‌ی در حرکت است. تقریباً در همین دوران، «رساله‌ای در باب انسان» را نوشت و در آن انسان‌ها را در این طرح کلی گنجاند. این رساله که عمدتاً مطالعه‌ای در فیزیولوژی است، عملکرد بدن انسان‌ها و حیوانات را همچون ماشین‌هایی پیچیده (شبیه به ساعت یا آسیاب) توصیف می‌کند که روابط علت و معلولی فیزیکی جسمشان، ما را دچار این تصور می‌کند که دارند رفتارهای اختیاری و آزادانه انجام می‌دهند. البته انسان‌ها، آن‌چنان که دکارت استدلال می‌کند، دارای یک «نفس عقلانی» هستند که هستی غیر جسمانی متمایزی دارد و با بدن «پیوند خورده و متحد شده» است.

حکایات فلسفی

هیچ‌کدام از رسالات دکارت چاپ نشدند. او آن‌ها را به عنوان «حکایاتی» درباره‌ی یک جهان فرضی و یک انسان فرضی نوشت ولی باز هم نتوانست اختلافات اساسی‌شان را با آموزه‌های مذهبی پذیرفته شده در آن زمان، پنهان کند. آزار و اذیت دانشمند ایتالیایی گالیلئو گالیله توسط دادگاه تفتیش عقاید در سال ۱۶۳۳ نشان داد که این اندیشه‌های انقلابی برای کلیسای کاتولیک قابل قبول نیستند.

پروتستان‌ها نیز به همان اندازه نسبت به هرگونه اشاره به خداناباوری، رفتاری خصومت‌آمیز نشان می‌دادند. بنابراین دکارت همیشه مراقب بود تا در جهانش جایگاهی ضروری را به خدا اختصاص دهد. سرانجام، تصمیمی عاقلانه گرفت تا بخش‌هایی از «رساله در باب جهان» شامل هندسه، فیزیک نور، و هواشناسی را که کم‌تر جنجال‌برانگیز بودند، همراه با مقدمه‌ای توضیحی با عنوان «گفتار در روش» منتشر کند.

شک به عنوان یک ابزار

«گفتار در روش» در کنار «تأملات (در فلسفه‌ی اولي)» که چهار سال بعد از آن منتشر شد و به شرح دقیق استدلال‌هایی پرداخت که در «گفتار در روش» مطرح شده بود. ماندگارترین دستاوردهای دکارت در فلسفه هستند.

دکارت در جستجوی یقین، از روشی استفاده کرد که بعدها به شک دکارتی (واژه‌ی انگلیسی «کارتِزیَن» صفت برگرفته از نام دكارت است) معروف شد. در این روش، او شک‌گرایی روش‌مندی را بر عقاید خود اعمال كرد تا در اين مسير به چيزي برسد که هم واقعي باشد و هم نتواند به آن شك كند.

او معتقد بود هر چیزی که به درک آن از طریق حواسمان اعتقاد داریم، قابل اطمینان نیست زیرا ممکن است یک توهم باشد. ما حتی نمی توانیم در مورد خواب یا بیداری مان مطمئن باشیم، چنان‌که خواب‌ها گاهی همانند واقعیت به نظر می‌رسند. ما می‌توانیم به هذیان‌های ناشی از جنون دچار باشیم با شیطان‌زده شویم، بدون آن که نسبت به این دو موقعیتِ خود آگاه باشیم. اما بر اساس ادعای معروفش یعنی «مي‌انديشم، پس هستم»، تنها چیزی که نمی توان در آن شک کرد، آن است که شک‌کننده وجود دارد. او خوانندگان خود را به تأمل در فرایندهای فکری خودشان ترغیب که می‌کرد و معتقد بود تأمل درونی، ذهن انسان را آشکار می‌کند. این ذهن «چیزی است که کل ذات یا جوهره‌ی آن تنها از تفکر تشکیل شده» و کاملاً متمایز از جسم است. او می‌گفت که با همین درون‌نگری، می‌توان به اثبات قطعی وجود خدا رسید.

جهان خارج

انتشار «گفتار در روش» و «تأملات»، دکارت را به متفکری پرآوازه تبدیل کرد. اگرچه او در هلند زندگی انزواطلبانه‌ای داشت با طیف گوناگونی از افراد تحصیل کرده در سرتاسر اروپا از جمله الیزابت اهل بوهم و ریاضی‌دان فرانسوی، مارن مرسن، مکاتبه می‌کرد.

دکارت بیشتر وقت خود را به تلاش برای رد نقد اندیشه‌هایش اختصاص داد؛ به ویژه رابطه‌ی به شدت مسأله‌ساز میان ذهن متفکر غیر مادی و بدن مکانیکی و همچنین پرسش‌های دردسرساز درباره‌ی عقاید مذهبی. در مورد اخیر، او اغلب مجبور می‌شد حالتی تدافعی به خود بگیرد و از جواب دادن طفره برود.

او همچنین تعداد فراوانی کالبدشکافی روی حیوانات زنده، آزمایش‌هایی با فشارسنج و برخی تحقیقات علمی دیگر را به انجام رساند. دو بار، در سال‌های ۱۶۴۷ و ۱۶۴۸ برای بازدید از پاریس از خلوت خود بیرون آمد و در این زمان بود که با ریاضی‌دان و متأله فرانسوی بلِز پاسکال و بسیاری افراد دیگر ملاقات کرد. با این حال، دید که دنیای خارج از هلند با جنگ‌ها و منازعات سیاسی آشفته شده و خیلی زود به پناهگاه آرام خود بازگشت.

فیزیولوژی احساسات

در سال ۱۶۴۹ رساله‌ی «انفعالات نفسانی» را نوشت و آن را به الیزابت اهل بوهم تقدیم کرد. او در این کتاب تلاش کرد تا بر پایه‌ی اصطلاحات فیزیولوژیک، گزارشی در مورد احساسات ارایه دهد. او مستقیماً درباره‌ی مسأله‌ی ارتباط میان ذهن و بدن سخن گفت و ادعا کرد که محل پیوند این دو، در غده‌ی پینه‌آل مغز است.

همزمان، نوشته‌هایش توجه کریستینا ملکه‌ی سوئد را که بسیار فرهنگ‌دوست بود، به خود جلب کرد. فیلسوف و ملکه به واسطه‌ی پیر شانو، سفیر فرانسه در سوئد، با هم مکاتبه می‌کردند. نهایتاً دکارت موافقت کرد تا با یک کشتی جنگی سوئدی که به عنوان وسیله‌ی اختصاصی سفر او در نظر گرفته شده بود، به دربار کریستینا برود. هوای زمستان در استکهلم بی‌رحمانه سرد بود و ملکه اصرار داشت تا دروس فلسفه‌اش را در ساعت پنج صبح یاد بگیرد. دکارت احتمالاً به خاطر این رویه‌ی سخت دچار ضعف شد تا آن که در فوریه‌ی سال ۱۶۵۰ (کم‌تر از پنج ماه از زمان رسیدنش به سوئد) تب او را از پای درآورد و در سن ۵۴ سالگی درگذشت. بنابر گفته‌ها، آخرین کلمات او چنین بودند: «روح من، زمانی طولانی اسیر شده بودی. زمان آن است تا این زندان را ترک گویی و از بار این بدن رها شوی.»

دکارت به عنوان یک کاتولیک که در کشوری پروتستان درگذشته بود، ابتدا در یک گورستان مخصوص یتیمان و قربانیان طاعون دفن شد. در سال ۱۶۶۶ او را نبش قبر کردند و بدنش را به پاریس بردند. بقایای جسد او نهایتاً در سال ۱۸۱۹ در صومعه‌ی سابق سن ژرمن دپره به آرامش رسید.

 

Star Rating Star Rating Star Rating Star Rating Star Rating

دیدگاه خود را بنویسید