معرفی فلاسفه فردريش نيچه

بوک شهر

1403/1/16

0 بازدید

3490

فردريش نيچه

1900- 1884 ¡ آلماني

فردريش نيچه در يك خانواده‌ي لوتري به دنيا آمد اما به ايمان مذهبي پشت كرد و اخلاق مرتبط با آن را به چالش كشيد. او طرفدار زيستني در جستجوي تمامي استعدادهاي بالقوه و مطابق با استانداردهاي فردي بود.

فردریش ویلهلم نیچه به نام فردریش ویلهلم چهارم، شاه پروس، که روز تولدش با او یکی بود، نامگذاری شد. او در پانزدهم اکتبر سال ۱۸۴۴ در روستای کوچک روکن در لوتسن واقع در استان زاکسن پروس به دنیا آمد. پدرش کارل لودویگ، کشیش کلیسای لوتری منطقه بود. هم پدر و هم مادر او از خانواده‌های روحانیون پروتستان بودند. فردریش اولین فرزند این زوج بود و پس از او خواهرش الیزابت در سال ۱۸۴۶ و برادرش لودویگ یوزف در سال ۱۸۴۸ به دنیا آمدند.

تحصیلات و تأثرات

نیچه دوران کودکی غم‌انگیزی داشت. پدرش از یک بیماری مغزی دردناک و ناتوان‌کننده رنج می‌برد و اندکی قبل از پنج سالگی فردریش در سال ۱۸۴۹ درگذشت. شش ماه بعد، لودویگ دو ساله نیز درگذشت و فردریش و الیزابت به همراه مادرشان به ناومبورگ نقل مکان کردند. در آنجا نیچه در مدرسه‌ی پسرانه‌ی محلی تحصیل کرد. در سال ۱۸۵۸، به دلیل آن که فرزند یتیم یک کارمند دولت بود، بورسیه‌ای تحصیلی در مدرسه‌ی شبانه‌روزی معتبر شولپفورتا به او داده شد. در این مدرسه، آموزشی سخت، هر چند محافظه‌کارانه در زمینه‌ی علوم و زبان‌های کلاسیک و مدرن دریافت کرد. البته به شعر به ویژه اشعار فلسفی فردریش هولدرلین نیز علاقه نشان داد و یک باشگاه ادبیات و موسیقی در ناومبورگ تشکیل داد که از طریق آن با موسیقی ریشارد واگنر آشنا شد. مهم‌تر از ان کنجکاوی در مورد اندیشه‌هایی خارج از برنامه‌ی آموزشی مدرسه او را به جستجو و خواندن آثار سنت‌شکن سوق داد. از جمله‌ی این آثار، «بررسی انتقادی مسيح» (1836- 1835) بود که در آن نویسنده‌ی آلمانی داوید اشتراوس، انجیل‌ها را به عنوان افسانه‌های تاریخی یا شکلی از تحقق آرزوهای اجتماعی باز تفسیر کرده بود.

مطالعات لغت‌شناسی

پس از فارغ‌التحصیلی از شولپفورتا در سال ۱۸۶۴، برای تحصیل در رشته‌ی الهیات و لغت‌شناسی به دانشگاه بُن رفت. او تحت راهنمایی فردریش ویلهلم ریچل تصمیم گرفت تمرکزش را بر مطالعه‌ی متون کلاسیک بگذارد. یک سال بعد، هنگامی که ریچل به دانشگاه لایپزیگ نقل مکان کرد، نیچه نیز برای ادامه‌ی مطالعاتش به دنبال او رفت. او به عنوان یک دانشجوی با استعداد شهرت یافت و طولی نکشید که مقالاتی را در زمینه‌ی لغت‌شناسی منتشر کرد اما کشف اتفاقی یک کتاب او را در مسیر قرار داد. این کتاب، «جهان همچون اراده و تصور» (۱۸۱۹) اثر شوپنهاور بود که مفهوم جهان بی‌خدا و بی‌تفاوت را مطرح می‌کرد.

از نظر نیچه، شوپنهاور فراتر از یک متفکر برجسته بود: او یک «فیلسوف ایده‌آل» بود که اندیشه‌هایش می‌توانستند شخصیت افراد را دگرگون کنند. بعدها نوشت که شوپنهاور یکی از معدود متفکران مورد احترام اوست.

خدمت سربازی

در سال ۱۸۶۷ تحصیلات خود را برای انجام خدمت سربازی رها کرد. او به یک یگان توپخانه در نزدیکی ناومبورگ پیوست تا بتواند در این دوران با خانواده‌اش زندگی کند. هنگام سوار شدن بر اسب، از ناحیه‌ی قفسه‌ی سینه به طور جدی آسیب دید و از خدمت معاف شد. این آسیب، آغازگر سلسله‌ای از مشکلات جسمانی بود که او را تا پایان عمر آزار دادند.

کمی بعد به تحصیل در لایپزیگ بازگشت و در سال ۱۸۶۸ مدرکش را گرفت. تقریباً در همین زمان، با محقق شرق‌شناس، هرمان بروکهاوس، رابطه‌ای دوستانه پیدا کرد. بروکهاوس علاقه‌ی خاصی به نوشته‌های فارسی و سانسکریت، از جمله متون آیین زرتشت داشت.

 

دوستی با واگنر

این هرمان بروکهاوس بود که نیچه را به برادرزن خود، ریشارد واگنر معرفی کرد. به دلیل علاقه‌ی مشترک به موسیقی و فلسفه‌ی شوپنهاور، بین نیچه و واگنر رابطه‌ی دوستانه‌ی مستحکمی شکل گرفت. از نظر نیچه، نمایش‌های موسیقاییِ واگنر، یک نوش‌داروی بسیار لازم برای موسیقی آن دوران بود؛ و با اندیشه‌های او در مورد لزوم جایگزینی یک فرهنگ اصیل دیونیسوسی به جای فرهنگ عقل‌گرای آپولونی عصر روشنگری همخوانی داشت.

نقل مکان به بازل

نیچه تازه ۲۴ ساله شده و هنوز دکترای خود را تمام نکرده بود که ریچل او را به عنوان مدرس به دانشگاه بازل سوئیس معرفی کرد. او در آن‌جا به عنوان استاد تمام پذیرفته شد و در سال ۱۸۶۹ تدریس فلسفه را آغاز کرد. با این حال، به دلیل راضی نبودن از رشته‌ی مطالعاتی انتخاب شده برایش، از همکارانش در دانشگاه فاصله می‌گرفت و در عوض ترجیح می‌داد با فرانتس اوریک استاد رشته‌ی الهیات معاشرت کند. اوربک با نیچه در یک ساختمان زندگی می‌کرد و همیشه دوست او باقی ماند.

هنگام مهاجرت به سوئیس، از تابعیت پروسی خود صرف‌نظر کرده بود. با این حال، هنگام وقوع جنگ فرانسه و پروس در سال ۱۸۷۰، به عنوان خدمتکار بیمارستان مشغول خدمت شد. سلامتی او که پیش از این نیز شکننده بود، به دلیل ابتلا به اسهال خونی و دیفتری در دوران خدمت، بدتر شد. او پس از جنگ به بازل بازگشت اما درخواست مجدد برای تابعیت سوئیس نکرد و تا پایان عمرش بدون تابعیت باقی ماند.

در طول دهه‌ی ۱۸۷۰، اغلب با واگنر و همسر او کوزیما دیدار می‌کرد و رابطه‌ی آن‌ها با تحسین متقابل همراه بود. اولین کتابش، «زایش تراژدی» (۱۸۷۲)، مورد تحسین واگنر قرار گرفت اما همکاران دانشگاهی‌اش از جمله استادش ریچل، استقبال چندانی از آن نکردند. ریچل معتقد بود این کتاب در برخورد با متون کلاسیک به اندازه‌ی کافی دقیق نیست. نیچه از این واکنش ناامید شد و چون در آن زمان علاقه‌اش به لغت‌شناسی کمتر شده بود، سمتی در دپارتمان فلسفه‌ی دانشگاه بازل درخواست کرد اما درخواستش رد شد.

او با تشویق واگنر، سال‌های بعد از آن را روی مجموعه مقالاتی در نقد فرهنگ آلمان و ترویج اندیشه‌های شوپنهاور کار کرد. این مقالات در سال ۱۸۷۶، با عنوان «تأملات نابهنگام» به چاپ رسیدند. اما در همان سال، نیچه پس از حضور در اجرای «حلقه‌ی نیبلونگ‌ها»ی واگنر در خانه‌ی ایرای تازه تأسیس بایرویت، از او دلسرد شد. دلیل این سرخوردگی، عشق آشکار واگنر به شهرت و اشتیاقش به ناسیونالیسم بیگانه هراسِ آلمانی بود. او به طور فزاینده‌ای از محفل واکثر فاصله گرفت و در سال‌های بعدی نگاهی انتقادی به واگنر و موسیقی او پيدا كرد.

یک مسیر جدید

به لطف دوستی با پل رِی فیلسوف، متقاعد شد در کتاب بعدی خود مسیر جدیدی با بدبینی کمتر در پیش بگیرد. کتاب «انسانی، زیاده انسانی» در سال ۱۸۷۸ منتشر شد. این کتاب رویکردی خوش‌بینانه‌تر داشت و همچنین سبک نوشتاری آن به شکل جملات قصار منقطع تغییر یافته بود. این سبک نوشتاری در نهایت به مشخصه‌ی بسیاری از آثار دوران بلوغ فکری نیچه تبدیل شد.

البته این تغییر مهم ممکن است به علت‌های دیگری غیر از دلایل زیبایی‌شناختی نیز ایجاد شده باشد؛ سلامت نیچه به طور چشمگیری رو به وخامت می‌نهاد و او از مشکلات گوارشی، سردردهای شدید و ضعف بینایی رنج می‌برد. همه‌ی این مشکلات، نوشتن برای مدت طولانی را برای او دشوار و خوانایی دست‌نویس او را به شدت مخدوش کرده بود. از آن زمان، نویسندگی نیچه با نوعی احساس فوریت همراه شد؛ از این رو، شاید او این سبک را اتخاذ کرده بود تا افکارش را در اسرع وقت روی کاغذ بیاورد.

سفر و نویسندگی

وضعیت جسمی بد کارش را در دانشگاه تحت تأثیر قرار داد و در سال ۱۸۷۹ از سمت خود کناره‌گیری کرد. حقوق بازنشستگی او برای این که زندگی راحتی داشته باشد و وقت خود را به نوشتن اختصاص دهد، کافی بود. او در دهه‌ی بعد به امید بهره‌مندی از آب و هوای گرم، سفرهای گسترده‌ای به ایتالیا و جنوب فرانسه انجام داد و در تابستان به سوئیس بازگشت. این دوران پربارترین دوره‌ی زندگی حرفه‌ای او بود. نیچه در این دوران مسیحیت و در واقع تمامی مذاهب را رد کرد و ایده‌ی خود را در مورد اخلاق در دنیایی بی‌خدا بسط داد.

در کتاب «حکمت شادان» (۱۸۸۲) که خودش آن را «شاید شخصی‌ترین کتابم» توصیف کرده است، این جمله‌ی معروفش را گفت که «خدا مرده است».

او در نتیجه‌ی این ادعا اظهار کرد که اندیشه‌های اخلاقی مرسوم، دیگر مناسب نیستند و باید با مرام‌هایی که بیشتر تأییدکننده‌ی زندگی باشند تا نهی‌کننده‌ی آن، جایگزین شوند.

نیچه این موضوع را در آثار بعدی خود به تفصیل شرح داد. در کتاب «چنین گفت زرتشت» (۱۸۸۵-۱۸۸۳) ایده‌ی «ابرانسان» را مطرح کرد؛ انسانی که می‌تواند اخلاق و هدف مختص به خود را در جهت بهبود انسانیت خلق کند. در کتاب‌های «فراسوی نیک و بد» (۱۸۸۶) و «تبارشناسی اخلاق» (۱۸۸۷)، مفهوم «اراده‌ی معطوف به قدرت» را شرح داد؛ محرکی برای تأثیر گذاشتن بر چیزها و افراد (از جمله «خود» فرد) که او آن را جزء بنیادهای وجود انسان می‌دانست.

فروپاشی

نیچه حین سفر به ایتالیا با دوستش پل ری ملاقات کرد. ری زن همراه خود، لو سالومه، را به نیچه معرفی کرد. ری به سالومه پیشنهاد ازدواج داده و پیشنهادش رد شده بود. با این حال، این زوج همچنان همسفر هم باقی‌مانده بودند و قصد داشتند گفتگویی ادبی را با یکدیگر پیش ببرند. نیچه عاشق سالومه شد و از او درخواست ازدواج کرد اما درخواست او نیز رد شد. این سه نفر با هم به سوئیس و آلمان سفر کردند اما حسادت میان آنها به یک مشاجره‌ی اجتناب‌ناپذیر منجر شد.

نیچه در اواسط دهه‌ی ۱۸۸۰ پس از اختلاف با خواهرش بر سر ازدواج او با بِرنهارد فورستر، به طور فزاینده‌ای احساس تنهایی کرد و به تریاک و سایر مواد مخدر وابسته شد. در سال ۱۸۸۸، یک دوره‌ی انفجاری خلاقیت را تجربه کرد و در کمتر از دوازده ماه، پنج کتاب نوشت ولی سرانجام مشکلات روانی او را از پا انداخت.

سال‌های پایانی

گفته می‌شود هنگام بازدید از شهر تورین در سال ۱۸۸۹ در میدان کارلو آلبرتو، هنگامی که سعی داشت از یک اسب در برابر ضرب و شتم صاحبش محافظت کند، از حال رفت. کمی بعد از آن، شروع به فرستادن نامه‌های عجیب و غریب به چند دوست باقی‌مانده‌اش کرد. اوربك متوجه وخامت حالش شد و به تورین سفر کرد. او نیچه را به بازل بازگرداند و در کلینیکی بستری کرد. در آن‌جا، از کار افتادگیِ نیچه را به مرحله‌ی سوم سیفلیس نسبت دادند؛ هر چند در مورد صحت این موضوع همچنان اختلاف‌نظر وجود دارد.

در سال ۱۸۹۰ از کلینیک مرخص شد و تحت مراقبت مادرش قرار گرفت. تا زمان مرگ مادرش در سال ۱۸۹۷ با او زندگی می‌کرد. از آن زمان به بعد، خواهرش الیزابت مسئولیت او را بر عهده گرفت و خانه‌ای در وایمار اجاره کرد تا مکانی برای نیچه‌ی فیلسوف و نوشته‌هایش باشد؛ این مکان بعدها به «بایگانی نیچه» تبدیل شد.

طی سال‌های بعد چند سکته‌ی مغزی را از سر گذراند و کاملا به خواهرش وابسته شد. او به دلیل بیماری، نمی‌دانست که آثارش سرانجام مورد توجه قرار گرفته‌اند و هرگز فرصتی برای لذت بردن از شهرتش پیدا نکرد. او در ۲۵ آگوست ۱۹۰۰ بر اثر ذات‌الریه درگذشت. بازی عجیب روزگار، مراسم خاکسپاری مسیحی را برای این مدعیِ بی‌خدایی در نظر گرفته بود. او در قبرستان روکن کنار پدرش به خاک سپرده شد.

 

Star Rating Star Rating Star Rating Star Rating Star Rating

دیدگاه خود را بنویسید