
لودويگ فويرباخ
1872- 1804 ¡ آلماني
لودويگ فويرباخ نقشي محوري در فلسفه آلمان داشت. او باعث تغيير جهت اين فلسفه از ايدهآليسم كانت و هگل به ماترياليسم فيلسوفان اواخر قرن نوزدهم شد.
فویرباخ در لاندسهوت باواریا متولد شد و یکی از هشت فرزند خانواده بود. پدرش یک دانشمند مورد احترام در زمینهی حقوق بود و امکان تحصیلات مناسب را برای لودویگ و چهار برادرش فراهم کرد. هر پنج پسر بعدها مناصب دانشگاهی برجستهای به دست آوردند. خانوادهی او پروتستان بودند و لودویگ جوان، مسیحی مؤمنی بود که در ابتدا حتی میخواست در کلیسا مشغول به کار شود. او در سال ۱۸۲۳ با تشویق پدرش برای تحصیل الهیات به دانشگاه هایدلبرگ رفت. در آنجا تحت تأثیر پروفسور کارل داوب قرار گرفت که از پیروان سرسخت گئورگ هگل بود. سال بعد، پدرش را متقاعد کرد تا اجازه دهد به دانشگاه برلین برود که هگل در آنجا درس میداد.
شک به مشارکت فویرباخ در یک جنبش ملیگرایانهی بحثبرانگیز به نام «بورشن شافت»، پذیرش او را به تعویق انداخت اما بالاخره در سال ۱۸۲۵ وارد دانشکدهی فلسفهی دانشگاه برلین شد. او طی دو سال اول حضور در آنجا، تقريباً در تمامي كلاسهاي هگل شركت كرد. براي او، اندیشههای هگل و فیلسوفان جوان همفکرش چندان متقاعدکننده نبود؛ این فیلسوفان جوان گروهی به نام «هگلیهای جوان» را تشکیل داده بودند و تفسیرشان از فلسفهی هگل، نقدی رادیکال بر جامعهی معاصر آلمان بود. فویرباخ برلین را ترک کرد تا تحصیلاتش را در دانشگاه اِرلانگن تکمیل کند. در سال ۱۸۲۸ از این دانشگاه فارغالتحصیل شد. عنوان رسالهی او در این دانشگاه «بيكرانگي، وحدت و عمومیت خرد» بود.
تفکرات مستقل
فویرباخ در دانشگاه ارلانگن ماندگار شد. او به تدریس تاریخ فلسفهی مدرن پرداخت و در دههی ۱۸۳۰ چندین کتاب دربارهی این موضوع منتشر کرد. او آرزو داشت در دانشگاه برلین تدریس کند اما حتی با وجود شهرت روزافزون، نتوانست منصبی دانشگاهی در آنجا به دست بیاورد.
در سال 1837، ازدواج و ارلانگن را ترک کرد تا یک زندگی روستایی ساده را در بروكبرگ در نزدیکی نورنبرگ در پیش بگیرد. همسر او سهامی از یک کارخانهی تولید چینیجات را در آنجا به ارث برده بود. با عایدی حاصل از این سهام، در کنار مستمری اندکی از سوی پدرش، و پولی که از نوشتن به دست میآورد، توانست حرفهی خود به عنوان یک فیلسوف مستقل را دنبال کند. او ارتباط با دوستانش در حلقهی هگلیهای جوان را حفظ کرد و مقالاتی برای گاهنامهی آنها به نام «وقایعنامهی هاله در باب علم و هنر آلمان» مينوشت. فویرباخ به تدریج فلسفهی متمایز خود را ایجاد کرد؛ از جمله نظریهاش در باب دین که در کتاب «ماهیت مسیحیت» مطرح شد. او دین را ساختهی دست بشر میدانست و میگفت که خداوند تجسم آرمانهای بشر است. از نظر او، دین باید به عنوان موضوع علم انسانشناسی بررسی میشد تا الهیات. با وجود اندیشههای سنتشکن، تمایلی به درگیری بیش از حد با سیاست نداشت و حتی در دههی متلاطم ۱۸۴۰، ترجیح داد بر فلسفهی دین خود تمرکز کند. با این حال، تفسیرش از فلسفهی هگل تأثیر عمدهای بر کارل مارکس و فردریش انگلس گذاشت.
در سال 1859، تجارت چینیجات در بروکبرگ ورشکسته شد و درآمدش به شدت کاهش یافت. او به همراه همسر و دخترش به خانهای سادهتر نقل مکان کرد اما فشارهای مالی تأثیرات مخربی بر زندگیاش داشت. به تدریج کمتر و کمتر نوشت و در سال ۱۸۷۲ پس از یک دورهی بیماری درگذشت.
دیدگاه خود را بنویسید