معرفی فلاسفه ميشل دومونتني

بوک شهر

1403/1/16

1 بازدید

3289074023

ميشل دومونتني

1592- 1533 ¡ فرانسوي

ميشل دومونتني در عصرمنازعات و تعصبات مذهبي، براي سنجش دانسته‌ها و جستجوي معناي جزئيات زندگي شخصي‌اش از روحيه‌ي پرسشگريِ شكاكانه و خودكاوي استفاده كرد.

میشل در روزگار اختلافات شدید مذهبی بزرگ شد. در دوران بزرگسالی او، اصلاحات دینی در جریان بود و شمال اروپا به عرصه‌ی رقابت آیین‌های کاتولیک و پروتستان بر سر قدرت تبدیل شده بود. در عصر خصومت‌های سبعانه، او نماینده‌ی خرد و خویشتن‌داری بود. او به عنوان نویسنده‌ی کتاب مشهور «مقالات» (جستارها)، بنیان‌گذار فرم نوشتاری «جستار» بود؛ فرمی که به عنوان وسیله‌ای برای بیان مفاهیم پیچیده، در سرتاسر اروپا و فراتر از آن محبوبیتی پایدار پیدا کرد.

او با نام میشل ایکم دو مونتنی در خانواده‌ای ثروتمند و با نفوذ در منطقه‌ی بوردو واقع در جنوب غربی فرانسه متولد شد (شاخه‌ی دیگری از خانواده بعدها به تولید نوشیدنی مشهور شاتو دیکِم پرداخت). با این حال، میشل نام ساده‌تر «میشل دو مونتنی» را انتخاب کرد که نام املاک خانوادگی آنها در پنجاه کیلومتری شرق بوردو بود و پدرش مدتی شهرداری آن‌جا را به عهده داشت. مادرش از یهودیان سفاردی بود که از اسپانیا مهاجرت کرده و به آیین کاتولیک گرویده بود.

کودکی و تحصیلات

میشل تحصیلات عجیب و غریبی داشت. در یک یا دو سال اول زندگی‌اش نزد خانواده‌ای از کشاورزان محلی فرستاده شد تا با مردم معمولی در ارتباط باشد. وقتی که به خانه بازگشت، تحت مراقبت معلم سرخانه‌ای قرار گرفت که او را در محیطی کاملاً لاتینی‌زبان پرورش داد و تازه از شش سالگی شروع به یادگیری زبان فرانسه کرد. از سایر لحاظ، پدرش رفتاری مهربانانه با او داشت و دستور داده بود تا پسرش را هر صبح با صدای بربط بیدار کنند.

کودکی غیر معمول مونتنی، بی‌شک بر اندیشه‌هایش در باب آموزش تأثیر داشته است. او به شدت مخالف یادگیری طوطی‌وار و مبتنی بر حفظیات بود و باور داشت که دانش باید از طریق مکالمه‌ی میان معلم و شاگرد کسب شود. به باور او یادگیری باید یک لذت باشد، نه یک رنج؛ و نباید تنها بر کتاب‌ها متکی باشد. مهم‌تر از همه، یادگیری باید در راستای شخصیت کودک باشد زیرا «هیچ‌کس نیست که به صدای درون خود گوش بدهد و تمایلی خاص و غالب در خود بیابد که با یادگیری مخالف باشد».

مونتنی در ۲۳ سالگی، صلاحیت لازم برای خدمت به عنوان دادرس را به دست آورد و تقریباً تمام دوران حرفه‌ی حقوقی خود را در بوردو گذراند. شغل او ابعادی سیاسی داشت و گاهی او را به دربار سلطنتی در پاریس می‌کشاند ولی نمی‌توانست تخیلش را برانگیزد و بلندپروازی‌هایش را برآورده کند.

مونتنی در سال ۱۵۷۱ در ۳۸ سالگی، تصمیمی خطیر گرفت و برای ادامه‌ی مطالعاتش و نوشتن، از شغل دولتی خود کناره‌گیری کرد. او تا حدی به دلیل مرگ دو نفر به این مسیر سوق داده شد؛ مرگ پدرش دو سال پیش از این واقعه (که در نتیجه‌ی آن عهده‌دار املاک خانوادگی شد) و همچنین مرگ نزدیک‌ترین دوستش، اتین دولابوئسيِ شاعر که در پارلمان (شورای قضایی) بوردو با او کار می‌کرد. البته پیش از این، اولین اثر خود را (ترجمه‌ای از یک کتاب اسپانیایی قطور با موضوع الهیات به سفارش پدرش) منتشر کرده بود.

جستارها

مونتنی نه سال بعدی را به کار روی مقالاتش گذراند و در این مسیر، فرم ادبی کاملاً جدیدی خلق کرد که همان «جستار» بود. به معنایی که او این کلمه را به کار می‌برد، جستار یک کنکاش درونی بود؛ تلاشی برای ریشه‌یابی تفکرات شخصی در مورد موضوعی معین. اولین جستارهای وی کوتاه و سرشار از اشارات و نقل قول‌ها بودند و توجه ویژه‌اش را به فیلسوفان رواقی خصوصاً سنکا و همچنین پلوتارک زندگی‌نامه‌نویس نشان می‌دادند. با این حال، خیلی زود به نقد عقاید تثبیت شده - و به ویژه عقاید خودش - علاقمند شد. نتیجه‌ی کار، رویکردی بسیار شخصی و خاص بود؛ شکاکانه، پرسشگر، انسانی و به طرز شگفت‌آوری مدرن (حتی برای خواننده‌ی امروزی)و شک او به خودش، آشکارا در شعار شخصی او نمایان است: «چه می‌دانم؟»

اصل راهبردی مونتنی حکمِ «خودت را بشناس» بود و او از فرم نوشتاری جستار برای به تصویر کشیدن طرز کارِ درونی ذهنِ خود بهره می‌برد. در این مسیر، مفهومی از «خود» به خوانندگانش عرضه کرد که برخی شارحان آن را کاملاً جدید می‌دانند. مونتنی ترجیح داد به جای معرفی نسخه‌ای یکپارچه از «خود»، بر بی‌ثباتی‌های آن تأکید کند. او معتقد بود که «همگی ما موجوداتی چهل تکه هستیم و ترکیب‌بندی‌مان چنان بی‌شکل و گوناگون است که هر تکه در هر لحظه نقش خود را ایفا می‌کند». برای او، به جای یک هویت واحد و تغییرناپذیر، شخصیتی سیال وجود داشت که می‌توانست در جریان خودتحلیلیِ موشکافانه برای مدت کوتاهی در قالب نوشته (جستار) ثبت شود اما هرگز دایماً ثابت نمی ماند.

شک‌گرایی و سختی‌های زندگی

خودکاوی شاکله‌ی داوری‌های اخلاقی مونتنی را تشکیل می‌دهد. او در دورانی از تعصب مذهبی و قواعد رفتاری انعطاف‌ناپذیر زندگی می‌کرد اما نسبت به قطعیات شکاک بود و ترجیح می‌داد در حالی که دیگران بر سیاه و سفید کامل اصرار دارند، انواع مختلف خاکستری را ببیند. نسبی‌گرایی مونتنی در آن زمان مورد انتقاد قرار گرفت اما همین نسبی‌گرایی سبب شد تا در سال‌های اخیر، او را یکی از پیشگامان مدرنیسم بدانند.

آرامشی که به خاطر آن به برج قلعه‌ی خود پناه برده بود، خیلی زود با چالش روبرو شد. او در سال ۱۵۶۵ ازدواج کرد و صاحب شش دختر شد اما تمامشان در دوران شیرخواری مردند و تنها یکی از آنها زنده ماند. در سال ۱۵۷۸ به سنگ کلیه مبتلا شد (این بیماری را از پدرش به ارث برده بود) و مابقی عمر خود را گاه و بی‌گاه از آن رنج می‌برد. درد سنگ‌ها گاهی چنان زیاد بود که بیهوش مي‌شد. با این حال، به مبارزه ادامه داد و رنج شخصی‌اش را همانند مشاهداتش از سایر پدیده‌ها تحلیل و توصیف کرد.

مبارزه‌ی سیاسی

اولین نسخه از کتاب «جستارها» در سال ۱۵۸۰ منتشر و با استقبال خوبی مواجه شد. مونتنی به پاریس رفت تا یک نسخه‌ی آن را به آنري سوم پادشاه فرانسه هدیه دهد. سپس همراه خانواده‌ی خود از مسیر آلمان، سوئیس و اتریش عازم سفری یک ساله به ایتالیا شد. این سفر تا حدی در جستجوی درمانی برای بیماری‌اش صورت گرفت. او پانزده ماه بعد، به طور غیر منتظره‌ای با خبر انتخابش به عنوان شهردار بوردو، به این شهر فراخوانده شد. او به فرانسه بازگشت تا برای دو دوره‌ی دو ساله در این پست خدمت کند. این جامی سمی برای مردی بود که استقلال و آرامش خود را گرامی می‌داشت. ناآرامی‌های سیاسی، کار را برایش سخت‌تر کرد. پیش از پایان دوره‌ی دوم خدمتش، مجبور شد با حمله‌ی جریانات کاتولیک افراطی شهر مقابله کند.

جنگ داخلی مجدد در فرانسه که با شیوع طاعون همراه بود، سال‌های پایانی زندگی مونتنی را دچار آشفتگی کرد. او به بازبینی و بسط «جستارها» پرداخت که حاصل آن نسخه‌ی حجیم‌تری از کتاب بود که در سال ۱۵۸۸ منتشر شد. هم‌زمان، حال او رو به وخامت می‌رفت طی یک حمله‌ی دیگر سنگ کلیه، دچار عارضه‌ای جانبی شد و عفونتی در حلق وی ایجاد گردید که به مرور او را خفه کرد. در سپتامبر سال ۱۵۹۲ در سن ۵۹ سالگی در قلعه‌ی خود - در کنار خانواده، دوستان و خدمتکارانش - درگذشت.

آوازه‌ای ماندگار

شهرت مونتنی پس از مرگش بیشتر شد. در انگلستان «مقالات» فرانسیس بیکن که در سال ۱۵۹۷ منتشر شد، تا حد زیادی به روش مونتنی نوشته شده بود. در سال ۱۶۰۳ دانشمند انگلیسی جان فلوریو ترجمه‌ای از «جستارها»ی مونتنی منتشر کرد که بر ویلیام شکسپیر، نمایش‌نامه‌نویس انگلیسی که آشنای فلوریو بود، تأثیر گذاشت.

در قرن‌های بعدی، نویسندگانی از طیف‌های مختلف، از رالف والدو امرسون گرفته تا فردریش نیچه، نسبت به اثر مونتنی ابراز شگفتی کرده‌اند. از آن زمان تاکنون اندیشمندانی بوده‌اند که از او بسیار تأثیر گرفته‌اند و بن‌مایه‌ی مشترک شگفتی آنها به خوبی در این گفتار امرسون بیان شده: «(کتاب مونتنی) چنان خالصانه با افکار و تجربیات من سخن می‌گوید که گویی در زندگی قبلی‌ام این کتاب را نوشته‌ام.»

Star Rating Star Rating Star Rating Star Rating Star Rating

دیدگاه خود را بنویسید