
ژان ژاك روسو
1778- 1712 ¡ سوئيسي
ژان ژاك روسو متفكر و نويسندهاي بود كه انديشههاي راديكالش باعث درگيري او با مقامهاي كليسايي و دولتي شد. او براي احساس بيش از خرد، براي طبيعت بيش از فرهنگ، و براي برابري بيش از سلسلهمراتب اجتماعي ارزش قائل بود.
در سال ۱۷۱۲ در ژنو به دنیا آمد. او پسر یک ساعتساز فقیر بود. در کودکی محرومیت عاطفی و بیریشگی را تجربه کرد زیرا مادرش مدت کوتاهی پس از تولد او درگذشت و در کودکی، افراد مختلفی به تناوب مراقبت از او را بر عهده گرفتند. او خواندن را یاد گرفت و ایمان کالوینیستی ژنو به او آموزش داده شد اما جز اینها تحصیلات دیگری نداشت. روسو در دوازده سالگی، شاگرد پادوِ یک سردفتردار و سپس یک گراورساز (حکاک) شد. نظم و انضباط خشک زندگی پادویی او را به طغیان واداشت. در نتیجه در سن شانزده سالگی از ژنو گریخت و مثل ولگردهای حاشیهنشین زندگی کرد. تقریباً هر چه در مورد این مرحله از زندگیاش میدانیم، برگرفته از خود زندگینامهی او موسوم به «اعترافات» است که لزوماً قابل اعتماد نیست. او مطمئناً فقر را تجربه کرد و در دورههایی برای امرار معاش به کارهای یدی پرداخت اما در همین دوران با یک زن ثروتمند سوئیسی به نام مادام دووارِنز رابطهی دوستی پیدا کرد که هم معلم و هم معشوقهی او بود و روسو همیشه وی را «مامان» خطاب میکرد تحت نفوذ او، امکان تحصیلاتی گسترده را پیدا کرد و روز به روز جاهطلبتر شد.
نقل مکان به پاریس
روسو استعدادی ذاتی در موسیقی داشت. او امیدوار بود بتواند به واسطهی ایدهی متفاوت خود در طرح یک نظام جدید نتنویسی موسیقی، ثروتی کسب کند؛ و به این امید در دههی ۱۷۴۰، به پاریس رفت. طرحش مورد استقبال واقع نشد ولی او با دنی دیدرود و دیگر نخبگان فکری پاریس ملاقات کرد که در آن زمان طرفدار کاربرد خرد در جهت پیشرفت بشر بودند.
روسو در سال ۱۷۵۰ به شهرت رسید. در آن زمان ،آکادمی دیژون جایزهای برای بهترین مقاله در این مورد در نظر گرفته بود که «علم بیشتر به پیشرفت اخلاقی بشر کمک کرده است یا هنر؟» به گفتهی روسو، او زمانی تصمیم به شرکت در این رقابت گرفت که در حال قدم زدن از پاریس به سوی قلعهی ونسان بود تا دیدرو را ملاقات کند. دیدرو در آن دوران به دلیل انتقاد از کلیسا در آنجا زندانی بود در طول این پیادهروی، روسو رویای انسانی ذاتاً خوب را دید که توسط جامعه تباه شده است. این ایدهی اولیه تبدیل به زمینهای برای تمام آثار بعدی او شد. وقتی این ایده در قالب مقالهی «گفتاری در باب علوم و هنرها» منتشر شد، توانست جایزه را از آن او کند و شهرتی به عنوان یک متفکر برایش به ارمغان بیاورد. مقالهی بعدی او با عنوان «گفتاری در باب خاستگاه و و مبانی نابرابری»، اصالت او و مبارزهاش علیه نهادهای قدرت را اثبات کرد. او یک «وضع طبیعی» ایدهآل را به عنوان معیار خود به کار برد و با استفاده از آن، تمامی سلسله مراتب ثروت، جایگاه اجتماعی و قدرت را به عنوان پیامدهای بیگانهسازِ برآمده از جامعهای بر پایهی فقر محکوم کرد.
صداقت در احساسات
در دههی ۱۷۵۰ روسو در تألیف و «دایرة المعارف» دیدرو مشارکت کرد اما آثار مهم او که بین سالهای ۱۷۶۲-۱۷۶۱ منتشر شدند، اختلاف عقاید او را با خردگرایی آشکار ساختند. او در این آثار از اهمیت احساسات در برابر خرد دفاع میکرد. زمان او «هلوییز جدید» که به سبک نامهنگاری میان زوجی عاشق نوشته شده بود، با استقبال پرشوری مواجه شد. این رمان با توصیفاتی موزون از طبیعت و بیان رنج و شوریدگی عاشقان جوان داستان عموم مردم را شیفتهی خود کرد. این رمان خبر از ظهور بینشی جدید از جنبش رمانتیک میداد و همچنین تفکرات نویسنده را در مورد ارزش والای اصالت بیان میکرد. این اصالت نزد روسو به معنای صداقت در برابر احساسات و غرایز شخصی بود.
«اميل»، رسالهی روسو در باب آموزش و پرورش، انقلابی در طرز برخورد با کودکان ایجاد کرد. او در این کتاب اظهار داشت که نباید با کودکان به گونهای برخورد شود که گویا ذاتاً به گناه آلودهاند و برای سرکوب تمایلات شیطانیشان، به انضباطی سختگیرانه نیاز دارند. در عوض، هدف آموزش و پرورش باید محافظت از نیکی ذاتی کودکان باشد. باید به کودکان اجازه داد تا به جای کتاب و نظام آموزشی، از طریق تجربهی مستقیم طبیعت بیاموزند؛ و آنان را تشویق کرد تا به رشد احساسات خود توجه کنند. او مادران را تشویق میکرد تا به جای روش مرسوم استخدام دایه، خودشان به نوزادانشان شیر بدهند.
فلسفهی سیاسی
رسالهی «قرارداد اجتماعی» که در سال ۱۷۶۲ منتشر شد، تا به امروز اثری بحثبرانگیز است. این اثر تا حدی تجربیات روسو از زادگاهش ژنو (یک شهر خودمختار) را منعکس میکند. او در این اثر از گونهای دموکراسی مستقیم بر پایهی مشارکت فعال تمامی شهروندان مرد در فرایند تصمیمگیری سیاسی طرفداری ميكند. روسو حق پادشاه برای حکمرانی را انکار میکند زیرا به عقیدهی او، مردم قدرت مطلق هستند. در حالی که اغلب متفکران عصر روشنگری بر آزادی فردی تأکید میکردند، او معتقد بود وقتی خواست مردم مشخص شد و «ارادهی عمومی» شکل پیدا کرد، هیچ فردی حق مخالفت با آن را ندارد.
محکومیت رسمی
پیش از دههی ۱۷۶۰، هیچگاه با نارضایتی مقامات رسمی مواجه نشده بود و حتی پادشاه فرانسه لویی پانزدهم پس از اجرای اپرای او با نام « طالع بین روستا» در دربار، به او پیشنهاد مستمری داده بود. اما انتشار «امیل» واکنش خصمانهی مقامات رسمی را به دنبال داشت؛ زیرا این کتاب از بنیانگذاری یک عقیدهی مذهبی «طبیعی» نه بر اساس وحی و تعالیم، بلکه بر پایهی آگاهی فردی و احساسات قلبی، دفاع میکرد. «امیل» توسط اسقف اعظم پاریس تقبیح شد. آن را ممنوع اعلام کردند و در آتش سوزاندند. «قرارداد اجتماعی» نیز سرنوشتی مشابه داشت. روسو برای گریز از زندان، از فرانسه گریخت و سرانجام به انگلستان پناه برد تا مهمان دیوید هیومِ فیلسوف شود.
علیرغم شهرتش، همیشه فردی بیگانه با جامعه بود که بدبینی و سوءظن به دیگران، زندگیاش را مختل کرده بود. او رابطهی مخفیانهی طولانی مدتی با یک خدمتکار بیسواد به نام ترز لواسور برقرار کرد و از او صاحب پنج فرزند شد اما همهی آنها را به نوانخانه سپرد؛ اقدامی که با افکار مترقیاش دربارهی پرورش کودکان مغایرت داشت. وقتی بدبینی او شدت گرفت، رابطهاش با دیدرو که زمانی دوست بسیار خوبش بود، به فحاشیهای زنندهی متقابل تنزل یافت.
در انگلستان، به طرز عجیبی فکر میکرد که هیوم برای کشتن او نقشه کشیده و در نتیجه، تصمیم گرفت شانس خود را امتحان کند و مخفیانه به فرانسه بازگردد.
دههی پایانی عمر خود را عمدتاً وقف نوشتن خود زندگینامه و تأملاتش شامل «اعترافات» و «خیالپردازیهای یک رهرو تنها» کرد. در «اعترافات» علناً ادعا کرده «به اقدامی بیسابقه دست زده... تا مردی ساختهی طبیعت را به معاصران خود نشان دهد.»
این که آیا روسو در بیان امیال خود صداقت داشته یا نه، مدتها محل اختلاف بوده و حل نشده باقی مانده است. در سال ۱۷۷۶ بر اثر حملهی سگی بزرگ در یکی از خیابانهای پاریس، دچار تکان مغزی شد و از آن به بعد هیچگاه سلامتی کامل خود را بازنیافت. دو سال بعد، در حالی که مهمانِ قلعهی اِرمنوویل در بخش واز در شمال فرانسه بود، درگذشت.
مقبرهی او در ارمتوویل به زیارتگاه نسلی تبدیل شد که تحت تأثیر احساسات افراطی «هلوییز جدید» قرار گرفته بودند. بعد از انقلاب فرانسه، جمهوریخواهان که روسو را پیشگام خود میدانستند، در سال ۱۷۹۴ جسد او را به پانتئون پاریس - جایی که اکنون آرمیده - منتقل کردند.
دیدگاه خود را بنویسید