
كارل پوپر
1994- 1902 ¡ اتريشي
كارل ريموند پوپر در دههي 1930 سهم عمدهاي در درك روش علمي داشت. او بعدها در فلسفهي سياسي خود، به مخالفت با طرح آرمانشهرهاي ايدئولوژيك پرداخت و از شكلگيري تدريجي و آزادانهي يك «جامعهي باز» حمايت كرد.
سال ۱۹۰۲ در وین متولد شد که در آن زمان پایتخت امپراتوری چند قومیتی اتریش بود. پدر و مادرش یهودیانی مرفه از طبقهی متوسط رو به بالا بودند که به کیش پرونستان درآمده و فرهنگ آلمانی غالب در امپراتوری اتریش را پذیرفته بودند. آنها هویتهای ملیتی و قومی را موانعی منسوخ در راه پیشرفت بشر میدانستند و فرزندانشان را بر اساس باور به پیشرفت اجتماعی مبتنی بر اصول عقلگرایانه تربیت کردند. کارل از شش سالگی به یک «مدرسهی آزاد» با آموزشهای آزادیخواهانه فرستاده شد.
این آرزوهای مترقی با وقوع جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۴ بر باد رفت. پس از چهار سال کشتار و مشقت، امپراتوری شکستخوردهی اتریش در هرج و مرج فرو رفت و والدین کارل به علت تورم بسیار بالا، بیشتر سرمایهی خود را از دست دادند.
کارل پوپر شانزده ساله در واکنش به فروپاشی دنیای پایدار دوران کودکیاش، ابتدا سراغ فعالیتهای انقلابی رفت. در سال ۱۹۱۹، با رتبههای پایین برای جنبش نوپای کمونیستی اتریش کار کرد. در ماه ژوئن هنگامی که تلاش کمونیستها برای به دست گرفتن قدرت در وین ناکام ماند، پلیس به سوی جمعی از معترضان شلیک کرد. او در واکنش به این رویداد کمونیستها را متهم کرد که بدون اهمیت دادن به جان کارگران، آنها را قربانی انقلاب خشونتآمیز خود کردهاند. در نتیجهی این واقعه تا پایان عمرش از روشهای دموکراتیک فاقد خشونت برای دستیابی به تحولات اجتماعی حمایت میکرد.
تغییر شغل
در دههی ۱۹۲۰، زندگی در اتریش به حالتی عادی اما متزلزل بازگشت. در این زمان، در جستجوی یافتن مسیر زندگیاش بود. ابتدا میخواست موسیقیدان کلاسیک شود؛ سپس به کارآموزی نزد یک کابینتساز رفت و سرانجام برای شغل معلمی مدرسه آموزش دید. علاقه به اصلاحات مترقی مدارس، پوپر را به تحصیل در رشتهی روانشناسی شناختی در دانشگاه وین سوق داد. در آنجا بود که کار روی دیدگاههای متمایزش دربارهی روش علمی را آغاز کرد.
طبق روایت خودش، خیلی زود (یعنی از اوایل سال ۱۹۱۹، زمانی که تنها هفده سال داشت) به تضاد میان علم واقعی و تعصبات شبهعلمی علاقمند شد. او شیفتهی اثباتپذیریِ نظریهی نسبیت آلبرت اینشتین شده بود و آن را مغایر با ادعاهای غیر قابل اثبات کمونیستهای مارکسیستی میدانست که در وین با آنها آشنا شده بود. در دههی ۱۹۲۰، برای مدت کوتاهی جذب نظریهی روانکاوی زیگموند فروید شد اما در اوج اعتبار و شهرت این نظریه، آن را دلبخواهی و متعصبانه یافت و از آن ناامید شد. هم مارکسیسم و هم روانکاوی ادعا میکردند که «علمی» هستند؛ اما دقیقاً چه چیزی آنها را از علم واقعی متمایز میکرد؟ در سال ۱۹۳۰، پس از ترک دانشگاه و در حالی که به عنوان معلم مشغول به کار بود، اندیشههایش در زمینهی علم را در اولین کتابش تحت عنوان «دو مسألهی بنیادین در معرفتشناسی» به تفصیل بیان کرد. استدلال او این بود که مشخصهی یک نظریه یا گزارهی علمی واقعی این نیست که میتوان شواهدی را برای اثبات آن جمعآوری کرد؛ بلکه آن است که امکان پیدا شدن شواهدی برای اثبات نادرستی و ابطال آن هم وجود دارد.
روش علمی
مشکل مارکسیسم و روانکاوی فقدان شواهد در حمایت از این نظریهها نبود. مشکل آن بود که هیچ شاهد محتملی وجود نداشت که بتواند نادرستی آنها را نشان دهد. به عنوان مثال، اگر یکی از بیماران فروید خود یا شخص دیگری را بکشد یا اصلا هیچکس را نکشد، این پیامدها هیچ تأثیری بر درستی یا نادرستی نظریهی روانکاوی نخواهد داشت. در علم واقعی، هنگامی که یک نظریه مطرح میشود، دانشمندان بارها و بارها آزمایشهایی را برای محک زدن آن انجام میدهند و سعی میکنند نادرستی آن را به اثبات برسانند. اگر نظریه در برابر آزمایشها تاب بیاورد، باقی میماند. اما این بقا همیشه موقتی است زیرا همیشه راه برای انتقاد و تجدیدنظر باز است. کتاب پوپر به صورت عمومی منتشر نشد اما مورد توجه دانشمندان و فیلسوفان مشهور حلقهی وین قرار گرفت. با تأیید آنها پوپر توانست نسخهی خلاصهشدهای از این متن را با عنوان «منطق اکتشاف علمي» در سال ۱۹۳۴ منتشر کند.
در آن زمان، پوپر در پی ایجاد ثبات در زندگی خود بود. او با یوزفینه هِنینگر ازدواج کرد که در زمان تحصیل با او آشنا شده بود؛ و همزمان به عنوان یک فیلسوف علم، اعتباری در عرصهی دانشگاهی پیدا کرد. اما آشفتگی سیاسی هرگونه ثبات را از بین برد. جمهوری اتریش که جانشین امپراتوری شده بود، متزلزل بود و در سال ۱۹۳۲ دولت پارلمانی جای خود را به یک دیکتاتوری راستگرا داد. دو سال بعد، جنبش سوسیالیستی در وین توسط ارتش در هم شکسته شد. آدولف هیتلر در کشور همسایه یعنی آلمان به قدرت رسید و با افزایش روزافزون قدرت حزب نازی در اتریش یهودیستیزی نیز در حال پیشرفت بود. پوپر در سال ۱۹۳۷، سمتی به عنوان مدرس در دانشگاه کنتربری نیوزیلند به دست آورد و از این توفان پیشرو گریخت. یک سال پس از مهاجرت او، هیتلر به موجب پیمان آنشلوس (اتحاد)، اتریش را به آلمان ضمیمه کرد.
آرمانشهرهای خطرناک
سالهای بعدی برای مردی با دیدگاههای خردگرایانه و آزادیخواهانه همچون پوپر، بسیار دلخراش بود. او و همسرش تصمیم گرفتند بچهدار نشوند زیرا معتقد بودند که جهان در آن دوران مکان بسیار وحشتناکی برای پرورش فرزند است. نیوزیلند بسیار از جنگ دور بود و پوپر از تأثیرات جنگ جهانی دوم و هولوکاست محفوظ مانده بود. اما انهدام سیاسی اروپا ذهنش را مشغول میساخت. در طول جنگ روی کتابی کار کرد که «جامعهی باز و دشمنان» آن نام گرفت. در این کتاب تلاش کرد تا تفکراتش در مورد روش علمی را با درسهایی که از مشاهدهی ظهور فاشیسم و کمونیسم بین دو جنگ جهانی گرفته بود ارتباط دهد، استدلالش آن بود که دموکراسی آزادایخواهانه از نظر سیاسی معادل روش علمی صحیح است زیرا از طریق انتقاد عقلانی و بررسی مداوم اندیشهها با توجه به نتایج حاصل شده، امکان پیشرفت را فراهم میآورد. او این شیوهی حکومت را در تقابل با سنت آرمانشهر قرار داد و ردپای این سنت را از افلاطون تا مارکس دنبال کرد؛ سنتی که در آن به صورتی متعصبانه دستیابی به جامعهای ایدهآل هدف قرار میگیرد و هرگونه انحراف از این آرمان سرکوب میشود.
فلسفهی سیاسی
پس از جنگ، سمتی در مدرسهی اقتصاد لندن به او پیشنهاد شد. آن را پذیرفت و تا پایان عمر در بریتانیا ماند. در کتاب «فقر (مکتب) تاریخگرایی» که در سال ۱۹۵۷ منتشر شد، به بازنگری در فلسفهی سیاسی پرداخت. در این کتاب به ایدهی ناگزیری تاریخی (این تصور که «قوانینی» وجود دارند که تاریخ را تعیین میکنند و تغییر بر اساس آنها رخ میدهد) حمله کرد زیرا این اندیشه را ابزاری برای ایدئولوژیستها در جهت توجیه پروژههای ظالمانهی دگرگونی اجتماعی میدانست.
دیدگاههای سیاسیاش در بستر مواجههای که در جنگ سرد میان «جهان آزاد» آمریکایی و کمونیسم شوروی پدید آمد و در دههی ۱۹۵۰ به اوج خود رسید، برجستهتر شدند. در این دوران غالباً برای حمایت از دموکراسیهای غربی، از آثار پوپر به عنوان یک فیلسوف حامی دموکراسی آزادیخواهانه و منتقد مارکسیسم استفاده میکردند. این مسأله او را مورد هجوم روشنفکران چپگرا قرار داد که او را به عنوان توجیهکنندهی سرمایهداری و امپریالیسم محکوم میکردند.
پوپر هیچ علاقهای به سیاستهای هویتی که از دههی ۱۹۶۰ سربرآوردند، نشان نداد. او به اصول بشردوستی جهانی والدینش وفادار بود و به طور مشخص تعهدی در قبال مسائل یهودیان نشان نمیداد. بنابر همین رویکرد، «فقر مکتب تاریخگرایی» را به «مردان و زنان بیشماری با هر عقیده، ملیت و نژاد که قربانی باور فاشیستی و کمونیستی به قوانین ناگزیر سرنوشت تاریخی شدند» تقدیم کرد.
در سال ۱۹۶۹ از تدریس در دانشگاه بازنشسته شد اما به کارش در فلسفه ادامه داد. آخرین کتاب او با نام «خویشتن و مغزش»، تلاشی جسورانه برای حل مسائل دیرینهی ارادهی آزاد و رابطهی بین ذهن و بدن از منظری علمی و تکاملی بود. در سال ۱۹۹۴، در ۹۲ سالگی در ساری انگلستان درگذشت و در وین کنار همسرش به خاک سپرده شد.
دیدگاه خود را بنویسید