معرفی فلاسفه لودويگ ويتگنشتاين

بوک شهر

1403/1/18

5 بازدید

39048906

لودويگ ويتگنشتاين

1951- 1889 ¡ اتريشي

لودويگ ويتگنشتاين متفكري عجيب بود كه به چهره‌اي تأثيرگذار در اواسط قرن بيستم تبديل شد.

گزين گويه‌هاي موجز و شخصيت خيره‌كننده‌اش، او را به چهره‌اي نمادين تبديل كرد كه در فرهنگ مدرن بسيار به او ارجاع داده مي‌شود.

ویتگنشتاین در خانواده‌ای بسیار ثروتمند با عقبه‌ای عمدتاً یهودی، در وین متولد شد. این خانواده نقش برجسته‌ای در حیات فرهنگی این شهر داشتند و از هنرمندان و نوازندگان مشهور حمایت می‌کردند. لودویگ کوچک‌ترین فرزند در میان هشت فرزند خانواده و از نظر والدینش، کم‌استعدادترینِ آنها بود. خواهر و برادرهای لودویگ در حوزه‌ی موسیقی و هنر از او بهتر بودند، اما او هم استعدادهایی عملی داشت. به هر حال، او خصوصیاتی مانند ظرافت طبع و روان‌رنجوری را از خانواده‌اش به ارث برده بود.

تحصیل در انگلستان

در سال ۱۹۰۸، پس از تحصیل رشته‌ی مهندسی در برلین، برای ادامه‌ی پژوهش‌هایش در زمینه‌ی هوانوردی به دانشگاه منچستر در انگلستان رفت. او بعدها این دوره را دورانی از «تنهایی و رنج» توصیف کرد. ویتگنشتاین حین مطالعه‌ی اصول ریاضی مربوط به طراحی ملخ هواپیما، علاقه‌ای افراطی به مبانی منطقی ریاضیات پیدا کرد. او که بین این علاقه‌ی فکری و عدم اعتماد به نفس سرگردان بود، افکارش را در این زمینه با پرچمداران منطق در آن دوران یعنی گوتلوب فرِگه در يِنا و برتراند راسل در کمبریج مطرح کرد.

این مهندس ۲۲ سالهی ناشناس در برخورد اول به چشم راسل «به طور آزاردهنده‌ای عجیب و غریب» آمد و او را فردی «جدلی و خسته‌کننده» توصیف کرد زیرا او با این گزاره که «در این اتاق قطعاً کرگدن وجود ندارد» موافقت نکرده بود. بعد از آن که راسل آموزش او را قبول کرد، طولی نکشید که ویتگنشتاین به شاگرد مورد علاقه‌ی او تبدیل شد و بعدها او را این ‌ونه توصیف کرد: «نمونه‌ای کامل ... از نبوغ در معنای سنتی آن، پرشور، عمیق، سرسخت و سلطه‌جو».

البته ویتگنشتاین هرگز تحصیلات دانشگاهی خود را به پایان نرساند. او از مصاحبت با فیلسوفان دانشگاهی خوشش نمی‌آمد. وی تنها تعداد اندکی از آثار فیلسوفان بزرگ گذشته را مطالعه کرده بود و بیشتر تفکراتِ آن‌هایی که خوانده بود را تحت عنوان «احمقانه و دروغین» رد می‌کرد.

در سال ۱۹۱۳، برخلاف توصیه‌ی راسل، کمبریج را ترک کرد تا در روستایی بر کرانه‌ی یک آبدره (فیورد) در نروژ ساکن شود و در آن‌جا بتواند در انزوا افکارش را دنبال کند. او عاشق یک دانشجوی کارشناسی به نام دیوید پینسِنت شد که در آن زمان همراه همیشگی ویتگنشتاین بود.

نوشته‌های دوران جنگ

ویتگنشتاین در زمان شروع جنگ جهانی اول مشمول خدمت اجباری نبود ولی داوطلبانه به توپخانه‌ی اتریش ملحق شد. او خدمت سربازی را نوعی از خودگذشتگی می‌دانست و در این مورد نوشت که جنگ برای او «فرصتی بود تا یک انسان شایسته باشد و چشم در چشم مرگ بایستد». او در تمام طول جنگ به مدت چهار سال خدمت کرد، از نبرد در سنگرها جان سالم به در برد و به دلیل شجاعت استثنایی، چند نشان گرفت.

دیوید پینسنت از این جنگ جان سالم به در نبرد و فقدان او برای ویتگنشتاین به شدت تلخ بود. جنگ، ویتگنشتاین را از کار در حوزه‌ی فلسفه باز نداشت و او در دورانی که سنگرها آرام بودند و همچنین به عنوان اسیر جنگی در پایان جنگ، افکار خود را در یک دفترچه یادداشت می‌کرد. او تا سال ۱۹۲۱ نوشتن کتابی را که مشهورش کرد، یعنی «رساله‌ی منطقی - فلسفی»، به پایان رسانده بود.

این کتاب به صورت مجموعه‌ای از نکات شماره‌گذاری شده ارایه شد و منطق صوری را با جملات قصار در هم آمیخت. در مقدمه‌ی کتاب چنین نوشت: «شاید این کتاب را تنها کسی درک کند که خودش قبلاً به افکار بیان شده در آن رسیده باشد».

این کتاب تنها هفتاد صفحه داشت ولی بسیار بلندپروازانه بود و موضوعاتی از معرفت‌شناسی و منطق گرفته تا اخلاق و مرگ را پوشش می‌داد. این کتاب کوشید تا محدودیت‌های زبان را مشخص کند و میان «امور واقع جهان که با زبان تناسب دارند» و «مواردی که می‌توان آنها را نشان داد اما نمی‌توان به گونه‌ای معنادار از آنها سخن گفت» تمایز قائل شود. ویتگنشتاین استدلال‌های منطقی خود را نه یک نظام فکری، بلکه یک توضیح می‌دانست که پس از آن که درک شد، باید کنار گذاشته شود؛ «به تعبیری او (خواننده) باید پس از بالا رفتن از نردبان آن را دور بیندازد».

یک زندگی ساده‌تر

در سال ۱۹۲۲، هنگامی که «رساله‌ی منطقی - فلسفی» منتشر شد فکر کرد که کارش با فلسفه تمام شده است. تجربه‌اش از مصائب جنگ، او را به سوی نوعی ریاضت‌طلبی قدیسانه ترغیب کرد. از پدرش ثروت هنگفتی به او رسیده بود اما بیشتر این پول را واگذار کرد و تصمیم گرفت که زندگی ثمر بخش‌تری در فقر داشته باشد.

مدتی به عنوان باغبان در صومعه‌ی کلوسترنوییورگ در خارج از وین مشغول به کار شد و هم‌زمان در دوره‌ی تربیت معلم ثبت‌نام کرد تا بتواند به عنوان آموزگار دبستان در روستاهای اتریش کار و امرار معاش کند. این‌گونه از زندگی برایش تجربه‌ای دشوار بود زیرا نمی‌توانست به آسانی با زندگی روستایی سازگار شود و والدین دانش‌آموزان از روش‌های تدریس غیر متعارف او شکایت مي‌كردند.

در سال ۱۹۲۶، در حالی که از انزوا و خصومت‌های دهقانان در روستا خسته شده بود به وین بازگشت. در آن‌جا، تلنگری به معماری زد و برای یکی از خواهرانش در وین خانه‌ای مدرن طراحی کرد. لیکن در این زمان، فلسفه در حال بازگشت به زندگی او بود.

بازگشت به کمبریج

در سال ۱۹۲۷، ملاقاتش با پوزیتیویست‌های منطقیِ حلقه‌ی وین نشان داد که پوزیتیویست‌ها در خوانش «رساله‌«ی او دچار بدفهمی شده‌اند. آنان این رساله را به عنوان تأییدی بر دیدگاه منحصراً علمی خودشان از جهان تفسیر کرده بودند. ویتگنشتاین، به بازبینی ایرادات موجود در استدلال‌های کتابش پرداخت و مسیرهای جدیدی را برای توسعه‌ی افکارش پیدا کرد. او در سال ۱۹۲۹ به کمبریج بازگشت. در آن‌جا با حمایت برتراند راسل، عضو (مدرس) کالج ترینیتی شد و در سال ۱۹۳۹، کرسی استادی فلسفه را به دست آورد. ویتگنشتاین خود را یک درمانگر می‌دانست که مشکلات کاذب فلسفی ناشی از بدفهمی زبان را درمان می‌کند.

روش تدریس او نه جزمی، بلکه سیال و جستجوگر بود. او به جای آن که بخواهد زبان را خالص کند و آن را به صورت منطق در بیاورد، نحوه‌ی استفاده از کلمات را در عمل مورد بررسی قرار می‌داد و بدین‌طریق، قواعد به کار رفته در «بازی‌های زبانی» مختلف را تجزیه و تحلیل می‌کرد. او باور قبلی‌اش مبنی بر وجود بنیانی منطقی برای ریاضیات را رد کرد و اظهار داشت که «ریاضی‌دانان مخترعند، نه کاشف». او در پی شکستن الگوهای فکری تثبیت شده، به جای ارایه‌ی پاسخ به سؤالات دانشجویان پرسش‌هایی را پیشنهاد می‌داد و اندیشه، ادراک، ارتباطات و اخلاق را از زوایای جدید بررسی می‌کرد. تفکرات این دوره‌ی او، تنها به صورت یادداشت‌هایی از درس گفتارها و سمینارها باقی مانده است.

دوران جنگ و بعد از آن

وقتی آلمان نازی به موجب پیمان آنشلوس (اتحاد) در سال ۱۹۳۸ کنترل اتریش را در دست گرفت، ویتگنشتاین ملیت بریتانیایی دریافت کرد.

پس از وقوع جنگ جهانی دوم، او بیشتر و بیشتر به این نتیجه رسید که کار فلسفی بیهوده است. در سال ۱۹۴۱، کاری یدی پیدا کرد و به عنوان نیروی خدماتی در بیمارستان گایز در لندنِ تحت بمباران مشغول به کار شد. او بعد از جنگ از سمت خود در دانشگاه کمبریج استعفا داد و به روستایی در ایرلند نقل مکان کرد.

اندیشه‌های ویتگنشتاین علی‌رغم افول سلامتی‌اش، همچنان زایا بودند. او شروع به کار روی دومین کتاب فلسفی خود با عنوان «پژوهش‌های فلسفی» کرد و در یادداشت‌هایش موسوم به «در باب یقین» به رد شک‌گرایی پرداخت. هر دوی این کتاب‌ها به دلیل مرگش بر اثر سرطان در سال 1951، ناتمام ماندند.

هر چند که او احتمالاً یک ندانم‌گرا (آگنوستیک) بود، برایش مراسم تدفین کاتولیک برگزار کردند. انتشار کتاب «پژوهش‌های فلسفی» و همچنین مطالب درس گفتارها و یادداشت‌هایش پس از مرگ، باعث شد که شهرت او باز هم بیشتر شود.

 

Star Rating Star Rating Star Rating Star Rating Star Rating

دیدگاه خود را بنویسید