
ويليام جيمز
1910- 1842 ¡ آمريكايي
ويليام جيمز فيلسوفي پيشگام در مطالعهي علمي روانشناسي و يكي از بنيانگذاران مكتب فلسفي پراگماتيسم بود. آمادگي او براي گلاويز شدن با موضوعات بزرگ، با زباني روشن و منسجم، او را به شخصيتي تأثيرگذار تبديل كرد.
سال ۱۸۴۲ در نیویورک متولد شد. او از نژادی ایرلندی و پروتستان بود و خانوادهی متمولش به جماعت کوچک نخبگان فرهنگی آمریکا در قرن نوزدهم تعلق داشتند. پدرش هنری جیمز بزرگتر نویسنده و متفکری عجیب و غریب بود که موفقیتی را که احساس میکرد شایستهی آن است، به دست نیاورده بود. او هیچگاه برای پول کار نمیکرد، غایت وجود انسان را پیشرفت در زندگی معنوی میدانست و تمامی مشاغل و تلاشها برای به دست آوردن پول را خوار میشمرد. ویلیام علیه بیاعتنایی این مرد به دنیای مادی طغیان کرد اما ردپای عقیدهی پدرش به یک واقعیت روحانی فراتر، هرگز در او از بین نرفت.
سختیهای اولیه
ویلیام بزرگترین فرزند، و رماننویسِ آینده یعنی هنری نفر دوم از پنج فرزند خانواده بودند. در طول زندگی آنها، ویلیام شخصیت برجستهای بود و شهرت بیشتری به دست آورد. به دلیل عوامل ژنتیکی یا فشار روانی ناشی از فضای پرتنش خانه، ویلیام هنری و خواهرشان آلیس مشکلاتی جسمانی و روانی پیدا کردند که در بزرگسالی هم دست از سرشان برنمیداشت.
او تا سی سالگی، دورههایی از افسردگی و حملات ترس غیر منطقی را تجربه کرد و حتی دست به خودکشی زد. همچنین از کمردرد شدید (احتمالاً روانتنی) رنج میبرد. آلیس که زنی باهوش بود و رابطهی نزدیکی با ویلیام داشت، بر اثر بیماری روانی که آن را «هیستری» تشخیص داده بودند، از کار افتاده بود. ویلیام در آرزوی موفقیتی بود که پدرش آن را خوار میشمرد. او خواست نقاش شود و برای یادگیری این هنر نزد نقاش آمریکایی، ویلیام موریسهانت رفت. در سال ۱۸۶۱، از ترس آن که هرگز در نقاشی موفق نشود، به سوی علم تغییر جهت داد. او در رشتهی پزشکی از دانشگاه هاروارد فارغالتحصیل شد اما هیچگاه طبابت نکرد. به جای آن، مشاغل دانشگاهی را انتخاب کرد و در روانشناسی متخصص شد. مطالعهی ذهن و نسبت آن با مغز، در آن زمان رشتهی جدیدی بود و دورهی آموزش روانشناسی که در سال ۱۸۷۵ در دانشگاه هاروارد راهاندازی کرد، اولین برنامهی تحصیلی این رشته در آمریکا محسوب میشد.
علاقهاش به روانشناسی تا حدی ناشی از کشمکشهای روانی بود. بنا به گفتهی جیمز، اینها در اوایل دههي ۱۸۷۰، در نتیجهی یک الهام فلسفی از میان رفت و او متقاعد شد که هر فردی میتواند زندگی را با اِعمال اراده تغییر دهد. او نوشت: «نخستین کنش ارادهی آزاد، باید باور به ارادهی آزاد باشد». او که دیگر نسبت به «واقعیت فردی و قدرت خلاقه»ی خود ایمان پیدا کرده بود، با عزمی راسخ مسئولیت آینده را بر عهده گرفت.
روابطش با جنس مخالف اغلب سرشار از شکست بود اما در سال ۱۸۷۸ ازدواج موفقی با آليس گیبنز صورت داد و از او صاحب پنج فرزند شد. خودِ شکاک و رنجور پیشینش کنار رفت و به شخصیتی مهربان و دارای اعتماد به نفس کامل تبدیل شد. برتراند راسلِ فیلسوف که جیمز را در مراحل پایانی زندگیاش میشناخت، در مورد او نوشته است: «خونگرمی و شوخطبعی دلپذیر او سبب میشود تا تقریباً همه او را دوست داشته باشند».
کاوش در امور فراطبیعی
جیمز در زندگی دانشگاهی، بر مطالعهی عملکرد مغز متمرکز شد اما همانند اغلب روانشناسان دوران خود، به کاوش در حوزههای عجیب در ذهن (از جمله هیپنوتیزم و تغییر وضعیت هشیاری) نیز علاقه داشت. وی که مصمم بود ایدههایش را در معرض تجربهی مستقیم قرار دهد، به آزمایش روی داروهای روانگردان مانند نیتروز اکسید پرداخت. در سال 1884، به یکی از اعضای بنیانگذار « انجمن تحقیقات فراطبیعی آمریکا» تبدیل شد. در این انجمن، موضوعاتی مانند تلهپاتی و مدیومها (احضارگران روح) مورد بررسی قرار میگرفتند. مرگ پسر نوزادش، هرمان، انگیزهای شخصی در او ایجاد کرد تا به تحقیق در عالم روحانی بپردازد، زیرا برای او و همسرش سخت بود که بپذیرند کودکشان برای همیشه از دست رفته است.
وقتی در جلسهی احضار روح لئونورا پایپر شرکت کرد، پاییر نشان داد که از امور خانوادگی خصوصی او اطلاعات خارقالعادهای دارد. جیمز رویکردی زیرکانه اتخاذ کرد و گفت درست آن است که فرد موقتاً بیاعتقادی را کنار بگذارد و حداقل تظاهر کند که به این مسائل اعتقاد دارد(حتی اگر در تقابل با عقل و منطق باشد) تا بتواند به بررسی پدیدههای فراطبیعی بپردازد.
پراگماتیسم
در سال ۱۸۹۰، یک کتاب درسی حجیم به نام «اصول روانشناسی» منتشر کرد که مجموعهی دانستههایش در این حیطه بود. مفیدترین ابداع او در این کتاب، ایدهی «جریان سیال ذهن» عنوان راهی برای توصیف لحظه به لحظهی تجارب شخصی بود؛ مفهومی که در قرن بیستم توسط نویسندگان مدرن بسیار مورد استفاده قرار گرفت. پس از انتشار این اثر، فراغت لازم را یافت تا خود را وقف سؤالاتی فلسفی کند. که مدتها شیفتهی آنها بود. او از سال ۱۸۷۲ به عضویت یک گروه بحث فلسفی در بوستون به نام «انجمن متافیزیکی» درآمده بود که یکی از اعضای آن، دانشمندی به نام چارلز سندرز پیرس بود. پیرس را بنیانگذار رویکرد فلسفیِ مشهور به «پراگماتیسم» (عملگرایی) میدانند اما جیمز اولین کسی بود که اصطلاح پراگماتیسم را در نوشتههایش به کار برد و این مفهوم اساساً با نام او عجین شده است.
پراگماتیستها معتقد بودند که مفاهیم و عقاید برای حل مسائل با پیشبرد دانش ایجاد میشوند. پس اگر اندیشهها تغییری در جهان ایجاد نکنند، بیمعنا خواهند بود. اندیشهها دایماً در حال حرکت و تحولاند؛ آنها حقایق ابدی ایجاد نمیکنند بلکه با معضلاتی که خودشان دایماً در حال تغییرند، دست و پنجه نرم میکنند. جیمز این دیدگاه سادهانگارانه را که «عقاید در صورتی درستند که کارکرد داشته باشند» باور نداشت اما اکثر مردم فکر میکردند این چیزی است که او میگوید. از طرفی، این موضع با ذهنیت «خواستن توانستن است» آمریکایی جور در میآمد. مقالات و سخنرانیهای جیمز در دههی ۱۸۹۰ محبوب شدند زیرا به سؤالاتی میپرداختند که مردم احساس میکردند باید هر چه سریعتر پاسخی برای آنها پیدا شود: آیا زندگی ارزش زیستن دارد؟ آیا زندگی ابدی وجود دارد؟
ایمان و علم
جیمز در آثاری همچون «ارادهی معطوف به باور» و «تنوع تجربهی دینی» به مسائل مربوط به مذهب پرداخت. او رویکرد علمی مدرنی را نسبت به این موضوع اتخاذ کرد اما برای اطمینان خاطر بسیاری از مخاطبان، پایان آن را باز گذاشت تا امکان باور برخی واقعیتهای روحانی در حد توان بشر، وجود داشته باشد. با وجود مخالفت با تعصبات مذهبی، معتقد بود مردم نباید اجازه دهند ترس شکگرایانه از داشتن عقیدهای نادرست، ذهن آنان را به طور کامل از امکان تجربیات مذهبی محروم کند؛ زیرا مذهب به عنوان یک تجربه بیشک واقعی است و میتواند زندگی مردم را بهبود ببخشد.
در دههی آخر زندگانیاش، رویکردی انتقادی نسبت به تمایلات جنگطلبانهی کشورش و آنچه «پرستش انحصاری موفقیتهای این جهانی» مینامید، در پیش گرفت. علیرغم بیماری جسمانی، آثارش خوشبینانه باقی ماندند. او در این آثار بر مفهوم پلورالیسم (تکثرگرایی) متمرکز شد؛ دیدگاهی که عالم را نه چیزی کاملاً قطعی یا یکپارچه، بلکه متنوع و بینهایت میدانست. به عقیدهی او، آزادی و انعطافپذیری ارجحیتی بارز نسبت به قطعیت داشتند. جیمز معتقد بود که تکثرگرایی فلسفهای مناسب برای جهان در قرن جدیدی است که در آن «همه چیز فراوان، در حال رشد، نوظهور و دایماً در تغییر» است. در زمان مرگش، در حال نوشتن مقدمهای بر فلسفه بود. در آگوست ۱۹۱۰، به دلیل بیماری قلبی در خانهی خود در چوکوروای نیوهمپشایر درگذشت.
دیدگاه خود را بنویسید